تبليغاتX
شیــــطون بلاهـــای مثــــبت

شیــــطون بلاهـــای مثــــبت

تمام دنیای من شوخی های کودکانه است ... زیاد جدی ام نگیرید ...

عنوان خاصی ندارم که بزارم هرچی دوس داشتی خودت بزار ..... !

سلام که سرشه چطوری ام بعدشه !!!! میبینم که دیگه هیشکی نمیاد تو نت وبلاگا همه تعطیل همه ماستا رو کیسه کردن میبینم که امتحانای نیم ترمم شروع شده و همه مشغول درس خوندنن همینجوری که نصفه تون نمیومدین تو نت الان که دیگه اصلا نمیاین باز من سه ماه یه بار آپ میکنم شماها که اونم نمیکنین ای بابا خدا لعنت کنه اون باغچه بان و (اون واسه کرو لال ها مدرسه ساخت یا نابینا ها؟؟؟؟)نمیدونم به هر حال مهم اینه که مدرسه ساخت حالا واسه کی ساختش زیاد مهم نیست بسه دیگه!!!!! عرضم به حضورتون کههههههه ما پریشبا رفتیم خواستگاری!!! آره دیگه دیگه زیاد مهم نیست که بدونین شخص مورد نظر کی بود فقط اینو بدونین که اصلا دووس ندارم در حاله حاضر اون شخص مزدوج بشه و من میدونم اگه جواب بله بده مشینم گریه میکنم حالا فهمیدی من واسه خودم نرفتم خواستگاری واسه اون شخص خواستگار قرار بود بیاد مام به عنوان بزرگتره فامیل پاشدیم رفتیم (البته این نکته رو ذکر کنم که ما در همه مجالسی که در مورد امر خیره حضور داریم و حضورمون جزو واجبات به حساب میاد )حالا یکی نیست بگه آخه بچه تو رو سننه اه اه چه مجلسه خزیم بود همه ساکت نشسته بودن فقط مامانه من با پدر داماد حرف میزد فقط همینا بقیه مشغوله گوش دادن بودن واه واه انقده حوصلم سر رفته بود که خدا میدونه دلم می خواست 5 ساعت ریاضی بخونم ولی اونجا نباشم (زیاد جدی نگیرین هذیون گفتم)بله این داماده عروس و ندیده بود متقابلا عروس نیز(همینه دیگه از بس درس خوندم حرف زدن یادم رفته )عرضم به حضورتون که این جناب داماد خان میخواستن طرف و ببینن که اگه خوشش اومد بعد بیان خواستگاری (البته هنگامی که من این حرف به گوش زیبام خورد کلی بد و بیراه باریارو کردم واه واه اصلا چه معنی داره پسر دختر و انتخاب کنه مهم دختر که بپسنده )بله این پسره که اومد دید اگه همون ندیده می گفت بله خیلی بهتر بود تا اون قیافه ی مضحکش و نشون بده که دختره بدبخت کپ کنه (خداییش دختره هیچی کم نداره از همه نظر برا ازدواج مناسبه از خوشگلی که خداییش اگه اون جایی باشه دیگه دخترای دیگه باید برن بمیرن )بله دیگه من قیافه پسر و براتون توصیف نمیکنم که این چه قیافه جییییگگگگریی داشت !خلاصه دیگه اینم از این !ولی حتما به مجالسه خواستگاری سر بزنین حتما حتما یه دونم که شده برین خیلی مجلسه مضخرفیه (من نزدیک به 5 تا مجلس رفتم )آقا ملت همینجوری تو خیابون همدیگرو میبینن کلی واسه هم حرف دارنا ولی انگار تو این مجالسه امر خیری دهن همه بسته میشه غیبتم نمیکنن که(بنده یکی از مهم ترین پاهای این گونه مجالس هستم )آره دیگه خلاصه یه بار که برین دیگه تا آخره عمرتون نمیرین !(ولی من پررو تر از این حرفام من میرم )

بسه دیگه ! خاطره ایندفعه رو بخونین خیلی باحاله خودم که خیلی دوسش دارم کلا اون روز و من دوس دارم بخونین ضرر نمی کنین !

 

 ******************************************************************************

 

اول یه مقدمه بگم :این خاطره مربوط میشه به جمعه روز قبل از عید فطر!

 

اصولا خانواده من (مامانم و بابام )زیاد اهل بیرون نیستن یعنی تا یه پا بیرون نباشه اینا بیرون نمیان (جاهاییم که دلشون نخواد بیان بیچاره میشی تا ببرنت )من جمعه ها صبح کلاس دارم تا ساعت حدودا یازده تا ما از کلاس رسیدیم خونه دیدم پسر دایی (بسیار بسیار سیریشمون )زنگ زد که بریم خارج از تهران مام به زور چماق مامان بابا رو راضی کردیم که بریم حالا نمی دونیم کجا بریم!!!؟؟قرار شد زن داییم زنگ بزنه به دوستنش ازش کلید ویلای کلاردشت شون و بگیره که بحمدلله ننه بابای طرف اونجا بودن (بخورم این دوستارو)ماها همگی کنف شده بودیم از طرفی ام شاکی بودیم که این دو روز و چکار کینیم که بابام پیشنهاد داد بریم ولایت من تا حالا از کنار ولایتم رد نشده بودم حالا برای اولین بار از بدو تولد میخواستم برم (البته اینم بگم که زیاد راضی نبودم کلا هر چیزی که کوچکترین ربطی به ولایت داره متنفرم )قرار شد با داییم اینا بریم ولی من فکر کردم که اگه با اونا بریم حوصلمون سر میره تصمیم گرفتم که به عمه گرامم نیز بزنگم و بگم که اونام بیان (البته خودم اینکارو نکردم چون روم نمیشه زنگ بزنم نمیدونم چرا خونه عممه ولی روم نمیشه بزنگم )اینو بگم که چرا گفتم تنهایی با داییم اینا نه چون 6نفر آدمیم چهار تاشون بزرگند من و پسر داییمم هیچ حرفی نداریم برای گفتن در نتیجه حوصلمون به شدت سر میره (البته اینم بگم که من با دختر عمم اینام حرفی ندارم بزنم ولی خوب اونا حرف میزنن باهم مسخره بازی در میاریم می خندیم 4نفر آدم بهتر از 2تاست )ما زنگ زدیم به عممون اونام بعد از کلی فکر کردن (انگار می خواستن جوابه پیشنهاد سفر به کره ماه و بدن )و التماس در خواست من به دختر عمه کوچیکه بالاخره اعلام رضایت فرمودند!(صلوات) توی راه طبق معمول بزن و برقص بود تا بالاخره خسته شدیم گرفتیم نشستیم سره جامون ولی آهنگ شفا مهدی مقدم هرگز در طوله راه قطع نشد (من همون جا از این آهنگ متنفر شدم )بعد از حدود سه چهار ساعت رسیدیم خود اراک (البته جریاناتش بماند که به خاطره سرعت غیر مجاز جریمه مون کردن ) بعدشم رفتیم به ده (ساروق گفتم شاید بشناسین ) یه سری اونجا سر قلیون و انتخاب توتون مورد نظر بحثمون شد که در اخر نیز یادم نیست حرفه کدوممون شد !!!! خونه ای که تو ده بود ته یه کوچه باغی خیلی بزرگ بود (از لحاظ طول کوچه خیلی بزرگ بود )که سر تاسرشو دیوارای آجری که نصفه بیشترشون ریخته بود بود ته باغ یه در قدیمی آهنی بود در که باز میشد از سمته چپ میخورد به ساختمون (یه ساختمون بسیار بسیار کوچولو )در ساختمون و که با میکردی میرفتی تو یه راه روی تنگ بود که دسته چپش میرفت تو حال و مستقیم میخورد به پذیرایی (حالا من میگم حال و پذیرایی فکر نکنید چیه به اصطلاح میگم که شماها تفهیم شین )بغل پذبراییم یه جایی به اصطلاح اشپزخونه بود چون خیلی خیلی گرسنمون بود سفره رو پهن کردیم که افطار کنیم (ساعت حدود 7 شب بود که رسیدیم )من لب به غذا نزدم با اینکه بسیار بسیار گرسنه ام بود بیش از اندازه گرسنه ام بود ولی غذا نخوردم (اصولا من از یه جا که چندشم شه دیگه تمومه متاسفانه اونجام همین اتفاق برام افتاد و من بقیه روز و بیرون از ساختمون بودم )بله بعدش پاشدیم رفتیم تو حیاط(یه جای بالکن مانندی بود )زیر انداز پهن کردیم گرفتیم نشستیم دختر عمه کوچیکم اتیش درست کرد (با کمک پسر دایی ام )بعدشم شروع کردیم به قلیدن تا حدود ساعت 4 صبح ما اون بیرون نشسته بودیم انقدر سرد بود که من دو تا کاپشن تنم کرده بودم ولی بازم سردم بود اون شب ما رو به زور کردن تو خونه که بخوابیم دقیقا ساعت 4صبح بود که ماها رفتیم بخوابیم چرت و پرت می گفتیم میخندیدم (اینی که میگم چرت و پرت واقعا بود چون اگر همون حرفا رو در حالت دیگه ای به من میزدن عمرا نمیخندیدم چون اصلا خنده دار نبود ولی در اون حالت همگی قهقهه میزدیم )خلاصه بابام مارو به زور خوابوند جالبیش انجاست که همگی کله سر از خواب پاشدیم (فکر کنم فقط 4 ساعت اون شب خوابیدیم )سر صبحونه خوردن خودش بساطی بود نمیدونم کدوم اسکلی نمک و به جای شکر اورده بود همگی با به به و چه چه نمک و ریختیم تو چاییمون چشتون روز بد نبینه دختر عمم خورد یک آن احساس کرد میخواد همون جا بالا بیاره ولی خوب خودشو کنترل کرد رفت اشپزخونه حالا تو اون هیر و ویر مامانه من گیر داده که تو بخور ببین ماله توام هست یا نه اخر سر انقدر زور کرد که مام خوردیم به همون درده دختر عمه دچار شدیم دیگه تا ساعت حدود 4 اینطورا اونجا بودیم بعد راه افتادیم رفتیم خونه عموم (بعد از بدو تولد اولین بارم بود که میرفتم خونه عموم )یک یه  ساعتم اونجا بودیم بعد کج کردیم سمته تهران تو راهه تهرانم یه سری دختر عمه کوچیکه قیافه گرفت (رفت تو غش به معنای ساده تری سگ شد به معنای مودبانش شاکی شد ) یه سری بعد از اون من رفتم تو غش تا رسیدیم تهران دیگه نزدیکای تهران همه شاد و شنگول شده بودیم و دوباره بزن و برقص بر پا بود بعدشم نخود نخود هر کی رود خانه خود !

 

 

پیش بند 1 :علت سگ شدن بنده این بود که در تمام اون دو روزی که اونجا بودیم من خیلی بسیار بسیار کم غذا خوردم و توی راه بسیار بسیار گرسنه بودم و اینا برام غذا نمیگرفتن این بود که وقتی دیدن من رفتم تو قیافه برام غذا گرفتن دیدن واقعا موضوع جدیه منم یه یه ربعی همونجوری موندم بعد دیدم شکم نمیزاره غش باشم اینه که به حالت عادی برگشتم!

پیش بند 2 : برو درس میخون مگو چیست درس ؟ که سرمایه زندگانیست درس !

شاعر ناشناس با کمی

تصرف و تلخیص.

 

 

تا آپی دیگر شمارا به ماماناتون و ماماناتون و به باباهاتون میسپرم !بای بای !

 

 

اینم واسه طرفدارای تهی!

? +? توسط : سرشناسجمعه نهم آذر 1386 ?

درباره من

"Aaj..... Aaj ek Haseen aur bant lun.... Aaj ek Dua aur mang lun... Aaj ek Ansun aur pe lun... Aaj ek Zindagi aur ji lun... Aaj ek Sapna aur dekh lun... Aaj..... Kiya pata Kal Ho Naa Ho!!!"

"امروز.........امروز یک زیبایی دیگری پیدا کن.... امروز یک آرزو دیگری درخواست کن....امروز یک اشک بیشتر پنهان کن...امروز یک زندگی دیگری را زندگی کن...امروز یک رویای دیگری ببین....امروز.....از کجا معلوم شاید فردایی نباشد ... "

"Pyaar ,pyaar main zindegi khubsoorat lagne lagti hai, har sapna sach lagne lagta hai .har manzil badle lagti hai ,hawa ka roop bhi badle lagta hai ,
raango pe nazaar parne lagti hai ,our ap ,ap laal rang bhi ache lagne lagta hai ,har pal har waqt hamesha, eki naam ho to pyaar ta hai. "

عشق : با عشق زندگی زیبا به نظر می رسه ... هر رویایی به حقیقت می پیوندد ... هر مقصدی تغییر پیدا میکنه ... رفتار هوا هم تغییر می کنه ... به رنگها بیشتر توجه می شه ... (جور دیگر به رنگها نگاه می کنیم) و حالا ... حالا رنگ قرمز زیباتر به نظر میاد ...
هر لحظه ...
هر ساعت ...
همیشه ...
یک نام هست که دوست داشتنی به نظر می آید ...


آرشیو


آرشیو