تبليغاتX
شیــــطون بلاهـــای مثــــبت

شیــــطون بلاهـــای مثــــبت

تمام دنیای من شوخی های کودکانه است ... زیاد جدی ام نگیرید ...

دمه مدرسه و دوستا و درسا و همه چی گرم!!!!......(3)

..... منم چشمام و بستم ،همینجوری طاق باز خوابیده بودم داشتم فکر میکردم حدود یک ساعت بعدش یکی از بچه ها اومد تو اتاق منم که دیگه واقعا حوصله ام سر رفته بود سریع چشمم و باز کردم!!!!بدبخت شروع کرد به عذر خواهی کردن که ببخشید بیدارت کردم!!!!!منم شروع کردم قاه قاه خندیدن (از همون خنده های معروفم)گفتم برو بابا من اصلا دیشب نخوابیدم!!!دیگه دوستمم بیدار کردم گفتم پاشو بریم الان اینا(مربیامون)پامیشن یکی یکی میان در اتاقارو میزنن مارو اینجا ببینن(خصوصا با اون گند کاریی که شبه پیشش کرده بودیم)دهنمونو بله؟!!!!!!حالا اومدیم بریم من از دستشویی دارم میمیرم دوستم غش غش میخنده یه بساطی بود دیگه باید فقط میدیدین!!!!رفتیم تو راهرو حالا راهرو به اون طولانی داریم میدوئیم کف پاهامون یخ زده بود!!!!!حالا رسیدیم دمه اتاقمون هرچی در میزنیم مگه درو باز میکنن!!!!!نزدیک به یه ربع پشت سر هم داشتم در میزدم آخر سر اومد در و باز کرد به حالت قهر رفت تو جاش!!!!(همون دوستم که باهاش دعوام شد!!!)مام رفتیم تو جامون!!(اون موقع یه یک ساعتی چشام رفت روهم!!!)دوباره اومدن تق تق تق در زدن که چی ؟؟؟!!!!پاشین بیاین صبحانه بخورین (نمیدونم ما نخوایم صبحانه بخوریم باید کیو ببینیم؟؟؟!!)مام گفتیم نمیخوایم!!!

دیگه نیم ساعت بعدش با کلی حرف و اینا همه پاشدیم تا نشستیم گفتیم چی کار کنیم حالا داریم از گشنگی میمیریم میگیم زنگ بزنیم مزاحم شیم!!!!!!!تو اوج کرم بودیم!!(البته دااشتیم حاضرم میشدیم میخواستیم بریم انزلی)دیدیم در میزنن طبق معمول بنده رفتم سراغ در دیدم برو بکسن!!!!(عادتشون بود میومدن در میزدن میرفتن بعد ما یک ساعت هول هولکی موبایلارو جمع میکردیم میرفتم جلو در میدیدم هیچکی نیست بعد میگفتم بله؟؟یکیشون میگفت چهار دست و پات نعله!!!!!)درو باز کردم هی میومدن هی میرفتن مام چون از لحاظ مربیا خیال تختی نداشتیم مجبور بودیم هی گوشی هارو جمع کنیم!!!!دیگه همون دوستم دوباره سگ بازی در آورد گفت دیگه در و روشون باز نکن!!!یه سری اومدن همشون با هم اومدن تو گرفتن نشستن منم دیگه با اون شلوارم(همون که شبش پاره شد)راحت واسه خودم میگشتم!!!اتفاقا یکیشون گفت دیشب اون همه خودتو ..... ورداشتی یه چیز بستی به پات حالا اینجوری راحت داری راه میری؟؟؟؟؟!!!!هر هر هر میخندیدم!!!!(این صحبت و همونی که من ازش خوشم میاد کرد)ولی ایندفعه بچه ها زیاد تحویلشون نگرفتن خداییش آخه در اون لحظه اصلا حالشو نداشتن یعنی حرفیم نبود که باهاشون بزنیم در اوج کرم اومده بودن !!!!اونام یه ذره نشستن گویا خودشون قضیه رو فهمیدن یا چی بود پاشدن رفتن!!!!!تو راه انزلیم کلی کرم ریختیم خندیدیم رستورانی که مارو بردن خیلی ضایع بود نمیدونم تا حالا انزلی رفتین یا نه یه رستوران شیلات داره غذاش افتضاحه،محوطه اش هم افتضاحه!

به دوستام نشون دادم گفتم بچه ها فکر کنین بریم اینجا غذا بخوریم هممون هر هر خندیدیم بردنمون همونجا!!!!!!!!غذاش افتضاح بود واقعا در حد توضیح دادنم نیست ما تو رستوران بازم پیشه اونا نشستیم (البته بازم خودشون این پیشنهاد و دادن!!!!)ولی خودمون 4 تایی انقدر خندیدیم!البته بیشتر از همه من میخندیدم یکی از دوستام خدای خنده اس یعنی وقتی پیشش میشینی فقط دلتو میگیری میخندی اون ادا در میاورد مسخره بازی میکرد منم غش غش میخندیدم!!!!!تو رستورانم خیلی خندیدیم!!!!!دیگه اومدیم بیرون اتفاق خاصی نیفتاد!!!انقدر دیشبش که از لاهیجان میومدیم تو راه بودیم و خسته شده بودیم که دیگه همه حالشون از جاده بهم میخورد دوستم (همون که تهه خنده س)سگ بازی در میاورد از خودش (من زمانی که اون سگ میشه باز میخندم!!)بعد سرشو گذاشته بود رو شونه من خوابیده بود بلند شد ما هنوز تو راه بودیم میگفت من الان دو ساعت خوابیدم چرا نمیرسیم!!!!!!دیگه رسیدیم هتل من رفتم حموم!!!!!!(خیلی کار مهمی کردم!!!!)اومدم بیرون برو بکس کلا تو اتاقاشون بودن ساعت حدود 7 اینطورا بود دیدم در میزنن (حدس میزدم که باید اونا باشن)(بعد از اینکه من از حموم اومدم شروع کردیم به تمیز کردن اتاق چون فرداش میخواستیم تحویل بدیم کلی تمیز کردیم اتاق شد مثه دسته گل)اینا که اومدن باز ما وقت اضافه گیر آورده بودیم داشتیم کرم میریختیم!!!!!اومدن تو و همینجوری راه میرفتن دیدن خونه تمیزه شروع کردن به کرم ریختن!!!!!!یکی یکی ملافه هارو در میاوردن حالا من دارم جلوشونو میگیرم اون 3 تا نشستن دارن میگن ترو خدا تازه تمیز کردیم!!!!!منم دیگه دوئیدم رفتم تو اتاقاشون که به هم بریزم!!!!(وارد اتاقشون که شدم چیزی ندیدم که بهم بریزم چون واقعا بهم ریخته بود!!!!!آدم توش گم میشد)ولی بازم من اینکارو کردم!!!!!اینام اومدن منو انداخت رو تخت افتادن روم!!!!!!حالا مارو میگی یه نفر به 10 نفر !!!!!اومدم بیرون ولی باز پررو ها ول کن نبودن دیگه همون دوستم سگ بازی در آورد اونام اومدن به طرز خودشون اتاقو درست کردن!!!!!!(تقریبا همونجوری بهم ریخته موند!!!!!!)دیگه شبش که رفتیم لبه آبو چی کارا کردیم و چقدر دعوامون کردن بماند چون اصلا قابل تعریف نیست و فقط در همون لحظات تهه خنده بود !!!!!شبش حدود ساعت دوازده بود همشون اومدن خونه ما!!!من دیگه واقعا واقعا حالی نداشتم تمام انرژیم رفته بود یک مقداری خوابیدم!!!(خیلی زیاد در حدود نیم ساعت!!!!!!!!)دیگه واقعا کسی حال نداشت دو تاشون رفتن رو تخت خوابیدن مام همه اینور بی حال افتاده بودیم!!!!ساعت دو اینطورا بود پاشدن رفتن!!منتها من انقدر بی حال بودم (تازه یکی از هموناییم که مزاحمش شده بودیم تهدیدم کرده بود!!!)که نفهمیدم اینا کلید اتاق ما رو برداشتن!!!!!یکی از دوستام گفت ببین اینا کلید و برداشتن گفتم ول کن نصفه شبی کاری نمی کنن که!!!!!آقا چشتون روز بد نبینه تازه چشمام گرم شده بود دیدم اینا در و باز کردن اومدن تو همشون فکر کنین 10 نفر آدم!!!!من اصلا تو حاله خودم نبودم یادمه خوابیدم اونام رفتن !!!!انقدر خسته بودم که نور فلاش دوربین که تو صورتم خورده بود و نفهمیده بودم!!!!(اینا از ما یکی یکی عکس انداخته بودن اینو بعدا دیدیم!!!!)

زمانی بیدار شدم که یه شیشه آب معدنی خالی شد رو سرم!!!!فقط تونستم از جام به سرعت نور بلند شم که جام خیس نشه وگرنه تمام بدنم خیس شده بود!!!!

اتفاقا ازم یه عکس خیسم گرفتن!!!!!!!!منم پاشدم فقط بهشون گفتم سراغه بقیه نرین (خصوصا اون دوس سگم چون اگه از خواب می پرید حاشون و میگرفت!!!!)

ولی سراغه اون باحاله رفتن که البته اونم انقدر خسته بود بیدار نشد!!!!!فقط زورشون به من رسیده بود!!!!!!دیگه اینا رفتن شلوار من و پاشون کردن (دو تاشون خیلی لاغرن !!!!)یکیشون پاش کرد دقیقا تو تنش شده بود شلوار بگ!!!!!

بعد اون یکیم رفت توش جا شد!!!!!!!!!!!(به خدا من در این حد چاق نیستم!!!!!سایز شلوارم 44!!!!!!!)دیگه انقدر اونجا خندیدیم اتفاقا عکسم گرفتن!!!!

اینا دیگه تا ساعت 3 و 30 اینطورا پیش ما بودن بعد رفتن حالا رفتن تلفن میزدن!!!!!!خوابیدم ولی تا صبح مثه مرده افتاده بودم!!!!طوری که در زدن دیگه من پانشدم یعنی اصلا نفهمیدم!!!!خلاصه تموم شد باورمون نمی شد انقدر خوش گذشته بود!!!!تو راهم که یک لحظه از کرم ریزی دست بر نداشتیم یه سره!!!!!!

یه سری تو رودبار نگه داشتن که مثلا سوغاتی بخریم لواشکارو ریختیم تو بشکه زیتون !!!!!!!یکی از بچه ها کلوچه رو انداخت تو بشکه زیتون بعد رفته بود اون تهش میگفت من نمیبینمش میخوام یکی دیگه بندازم ببینمش!!!!!!دیگه تو راه صمیمی تر شده بودیم آخراش که رسیدیم به تهران همه گفتن بخون بخون منم سر برو بکس و گرم کردم(اتوبوس سی دی خور بود ولی لج کرده بودن می گفتن سی دی نمیزاریم!!!!)توی ترافیک هر کی از بیرون میدید فکر می کرد داریم با نوار می رقصیم نمیدونستن خودمون داریم میخونیم!!!!!!!!خلاصه همه از جلو عقب(ما وسط بودیم)دست میزدن با خوندن من یه سریام میرقصیدن!!!آهنگه مورد علاقشونم (آهنگ بیا فارز بود!!!!)بود دیگه کلی رفیق شدیم شماره هامونو بهم دایدم و آخرشم که دیگه رسیدیم تهران من دو تاشون و بغل کردم و خداحافظی کردیم!!!!!!اینا دیگه!!!!!

 

پی نوشت 1.آخیشششش تموم شد راحت شدم!!!!!!!

پی نوشت 2.سعی کردم تا اونجایی که میشد خلاصه اش کنم!!!بر عکس دفعات قبل!!!!

پی نوشت 3:من تا دو روز بعد که اومدم تهران صدا نداشتم!!!!

پی نوشت 4:همه بهم میگن آهنگ فارز تو که میخونی قشنگه خودش قشنگ نمیخونه!!!!!

پی نوشت5.اون دوستم که خیلی باحال رو خیلی دوسش دارم !!!!اون یکی دوستمم که خیلی زود سگ میشه رو میپرستمش!!!!

پی نوشت6.برو بکسه باحالین دوسشون دارم!!!بد بهشون وابسته شدم!!!!!!

پی نوشت7.روز 19 خرداد فراموش نشه!!!!!!!!

پی نوشت 8.احتمالا تا اون روزم دیگه آپ نمی کنم!!!!!!!

پی نوشت 9.راستی سلام چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت 10.تک تک دوستامو دوستشون دارم با اینکه دو تاشون دارن میرن و از این قضیه خیلی ناراحتم!!!!!!

پی نوشت 11.دیگه صحبتی نیست!!!!!!

 

? +? توسط : سرشناسچهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ?

دمه مدرسه و دوستا و درسا و همه چی گرم!!!!......(2)

.......آقا ما تازه احساس کردیم چشمامون گرم شده دیدم یکی رو در ضرب گرفته!!

ول کنم نبود لامصب دیوونم کرده بود هیچ کدوم از بچه هام که درو باز نمیکردن طبق معمول منه بدبخت پاشدم در و باز کردم!!!!(در اون لحظه احساس کردم هنوز نصفه شب نگو ساعت 8 و 30 صبحه!!!!)دیدم یکی از بچه های اتاق بغلیه(دوستم و هم تیمیم تو بسکتم هست!!!!منتها تو کلاسه ما نیست کلاس بغلیه!!!)خوشحال و شاد و خندان اومد تو سلام پاشین فلان من همینجوری نگاش کردم(اینجور نگاهای منو باید ببنین!!!تهه شاکی بودن بودم!!!!!!)بقیه بچه هام با غر غر پاشدن نشستن رو تختشون!!!!!!!(آخه این  من شبش که رفتم دیدم ساعت 12 چراغارو خاموش کردن و گرفتن خوابیدن مسلمه کسی که ساعت دوازده میخوابه ساعت 6 صبحم بیداره!!!!!!)حالا اومدن وسط اتاقه ما وایسادن دارن کارایی رو که از ساعت 6 تا الان کردن برا من توضیح میدن !!!هممون فقط نگاشون می کردیم!!!یعنی اگه میتونستم همون موقع همشون و خفه میکردم !!!واااییی!!!!!!(الان نهایت حرصم و هنوزم احساس میکنم!!!)برگشته میگه ما صبح پاشدیم ذرت درست کردیم خوردیم!!!!(فکر کنین یکی در اوج خواب بیدارتون کنه بگه صبح ذرت درست کردیم خوردیم!!!!!!)بعدشم رفتن آخ آخ انقدر حرصم گرفت که نگو!!!!!!اونا که رفتن دوباره درو قفل کردم هنوز نشسته رو تخت دوباره در زدن ایندفعه مربیمون بود!!!!!اون داشت حرف میزد (یادمه جواب سلامشم ندادم !!!همیشه من تو سلام دادن پیش دستی میکنم ایندفعه تا درو باز کردم فقط نگاش کردم!!!)فقط نگاش کردم کلا محور بحثش این بود که بیاین صبحونه بخورین!!!دیگه به زور از جامون پاشدیم رفتیم!!!یادم نیست فکر کنم ما آخرین نفری بودیم که وارد رستورانش   شدیم!رفتیم سر یه میز 4 نفره بعدم طبقه معمول منه بد بخت رفتم صبحونه هارو گرفتم!!!!!ولی خداییش چقدر چسبید!!!!آقا من اونجا هر چی میخوردم اصلا سیر نمیشدم!!!!!!یادمه پنیر اون 3تا دوستای دیگمم خوردم ولی هنوز سیر نشده بودم!!!حالا اون وسط نشسته بودم داشتم میخوردم یه لحظه احساس کردم نکنه شیکمم سوراخ شده؟؟؟!یه دفعه همون هم تیمیم اومد گفت:....(اسممو)یه دفعه یه تخم مرغ برداشت زد تو پیشونیه ماااا!!!!!!منو میگی فرصت یه آخ گفتنم پیدا نکردم!!!!والااااااا!!!(به این میگن سرعت عمل!!!)نمیدونم من قیافم چه جوری شده بود که اون بدبخت فکر کرده بود من ناراحت شدم بعدش اومد کلی ازم عذر خواهی کرد گفتم برو بابا من اصلا اهل این حرفا نیستم!!!!تازه بعدش یه تخم مرغ برداشتم رفتم زدم تو پیشونیش اونم از دور!!!!هه هه چقدر حال داد!!!!نشستیم داشتیم صبحونه میخوردیم داد زدن گفتن کلیدای اتاقاتون و بدین به ما مارو میگی؟!!خودمونو خیس کردیم گفتیم اینا احتمالا میخوان برن اتاقارو بگردن مام همه از دم گوشی آورده بودیم گفتیم هیچی دیگه!!!!به یکی از دوستام گفتم بگو دادیم اونم به معلمه گفت دادیم!!!بعد رفتیم پیشه حبوبات اینا بعد از یک ساعت بحث آخر سر اونا رفتن دادن مام مجبور شدیم بدیم دیگه ولی بعدش یه جوری پیچوندیمشون رفتیم گوشیارو با خودمون آوردیم!!!!!هه هه هه!!!

بعد از صبحونه رفتیم تو محوطه اش و لبه آب دور زدیم چون ساعت 11 اتوبوس میومد دنبالمون که بریم لاهیجان!! تو اتوبوس دیگه رابطه ها عادی شد انگار که صد ساله همدیگه رو میشناسیم !!!!دیگه نه در این حد ولی خوب راحت با هم حرف میزدیم و اینا!!!!

واسه ناهار لاهیجان بودیم یه رستوران شیک و با کلاس(البته اینو بگم که ما هنوزم پیشه اونا ننشسته بودیم)ما اونجا انقدر گشنه مون بود که از این نونای داغه تنوری میاوردن میزاشتن رومیز یارو تا سرشو بر میگردوند ما میخوردیمش بد بخت هر وقت میرفت و میومد یه نون واسه ما میزاشت آخر سر ماها خندیدیم برگشت گفت شیکمتون و با نون پر نکنین (آقا ما رو میگی ترکیدیم!!!!)من به یکیشون گفتم آقا دو تا نوشابه به من بده یارو گفت دو تا میخوای چیکار بعد به همون خانومه گفتم دو تا نوشابه بده رفت برام یکی دیگه آورد انقدر حال کردم باهاش!! بعد از اونجا رفتیم خونه یکی از مربیامون البته اینم بگم که ما تو اتوبوس از کرم ریختن و مسخره کردن دست  بر نداشتیم(میخواستن ببرنمون دستشویی بردنمون خونه فامیلش!!!) !تو لاهیجان یه جا رفتیم لبه آب من و دوستم اونجا نمیخواستیم پیاده شیم به زور پیاده مون کردن (از بس تو راه بودیم خسته شده بودیم هوام گرم بود دیگه هیچی!!!رفتیم پایین حبوبات اینا داشتن جلو جلو میرفتن و اینا ما رفتیم یه جا دور تر از اونا وایسادیم داشتیم بچه های راهنمایی رو(دبیرستان و راهنمایی رو با هم بردن)میدیدم که رفتن تو آب با معلمشون(من از ان معلمه خیلی بدم میاد قبل از اینکه از راهنمایی بیام بیرون باهاش یه دعوای حسابی کردم!!!!)داشتیم معلمشونو مسخره میکردیم!!! بعد بلند بلند میخندیدم خیلیا از طرز خندیدنه من خندشون میگیره خیلیام مثه معلما میگن اینجوری نخند خیلی بلند میخندی!!!!خلاصه هر کی یه نظری میده!!!اونجا دو سه بار یکی از حبوباتیا بهم گیر اد که اه آروم بخند و اینا  من اینجور موقع ها اصلا به آدما توجه نمیکنم!!خلاصه راه افتادیم طرفه اتوبوس اونجا تقریبا داشتیم با هم میرفتیم!!یه دفعه نیمدونم چی شد یکی از بکس گروهه حبوبات برگشت گفت اه بس کن دیگه با همه اینا خوش میگذره جز تو  من این یه تیکه جز تو رو که گفت نفهمیدم بعد گفتم جز کی ؟اونم به حالت داد گفت:تو آقا ما رو میگی فک کن بینه 13 تا آدم یه دفعه برگشت نه گذاش نه ور داش اینو گفت!! منم بهم بر خورده بود در حد تیم ملی همون موقع (اونی که من ازش خوشم میاد )برگشت گفت نگوووووو یا یه چیزی از همین حرفا دقیقا یادم نیست که بعد از اون همه گفتن آره و اینا (یعنی اینکه با این خوش میگذره یا یه چیز تو همین مایه ها البته من اینجوری برداشت کردم )منم گفتم باشه دیگه حالا از الان به بعد سگ میشم تا حالیتون شه !!!!(منم از اون آدمام که سگ بشم دیگه برو برگرد نداره یعنی قشنگ تا آخرش میتونستم برم تو فش!!!اینو یکی دوستام تجربه کردن یکی مامان بابام من سگ بشم بدسگ میشم به خاطر همین سعی میکنم همیشه خودمو کنترل کنم که کمتر سگ بشم!!)هنوز به اتوبوس نرسیده بودیم که یکی از همون حبوباتیا اومد بازومو گرفت گفت از دستش ناراحت نشو همینجوریه با همه همینجوریه (یه چیز تو همین مایه ها دقیقا جمله اش یادم نیست!)منم گفتم بیخود کرده گفت نه این هر کیو دوس داشته باشه اینجوریه (یعنی باهاش اینجوری رفتار میکنه)به خودم گفتم زکی ترو خدا دور و بریایه مارو یکی از یکی دیوونه ترن!!!یارو احساساتشو چه جوری ابراز میکنه!!منم گفتم ر....اونم گفت نه ناراحت نشو !!یادمه بهترین کاری که اینجور موقع ها به نظرم خوبه اینه که به طرف کم محلی کنی بد جواب میده!!! یادمه اصلا دیگه نگاشم نکردم!! موقعی که رسیدیم به اتوبوس گفتن بریم با راننده اتوبوسیام عکس بندازیم هی گفتن توام بیا توام بیا منم اون موقع هنوز تو فش بودم گفتم نه نمیخواد وایسین عکس بندازم!!!موقعیم که رفتیم تو اتوبوس دیگه به جایگاهم نرفتم رفتم پیشه دوستم رو صندلی نشستم اونم اومد یه چیزی بهم تعارف کرد منم گفتم نمیخورم (خیلی بد گفتم یادمه که دوستم برگش بهم گفت خوب بسه دیگه حالا تا آخرش سگ بازی در آر که هم مارو بهم بریزی هم خودتو!!!)خلاصه دیگه منم قیافه و اینارو کنار گذاشتم عادی شدم!!!

بعد از اونجا رفتیم شیطان کوهه لاهیجان(یا همون بام سبز )خلاصه رفتیم اونجا و مربیمون که ماله اونجا مارو برد یه جا اون بالا مالاهاش(اینجا ما 4 نفری باهم بودیم اونام با هم اومدن) منم که آهنگ داشت تو گلوم خفه میشد دیگه اون بالا شروع کردیم به زدن و رقصیدن من میخوندم (صدام مثه چی گرفته بود ولی بازم با پرویی میخوندم )دیگه دو تا از دوستان رفتن وسط و شروع کردن به رقصیدن منم میخوندم یه یه ساعتی اونجا خوندیم تا اینکه گفتن بریم (تمام لباسام خیس بودن)رفتیم واسه شام خوردن من که اصلا میل نداشتم ولی رفتیم حالا من چی سفارش داده بودم کباب ترکی!!!!!آخ آخ از بس ناهار خورده بودیم دیگه میلی برا خوردن نداشتم!!!

اصلا میل نداشتم کباب ترکیم سفارش داده بودم!! خلاصه همه نشستن و همم از دم پیتزا سفارش داده بودن (تو رستوران که رفتیم همونی که با من دعوا کرد گفت بریم سر میزشون مام از خدا خواسته رفتیم )دیگه اونجا ما چه گند کاریایی کردیم به ماند حالا تو این هیری ویری معلممون میگه فراهانی ساکتشون کن نمیفهمه دیگه چی کارش کنم(به این جهت که من صد بار بهش گفتم اینا از من بزرگترن به حرفه من گوش نمیدن ولی باز این حرفه خنده دار و تکرار میکرد!!!!)جالبیش اینجاس من میل ندارم همه بهم مدیونی میدادن که باید یه برش از پیتزای ما بخوری (آخه اونا همه مشغول خوردن بودن غذای منو هنوز نیاورده بودن )دیگه یکی یکی میگفتن باور کن ما بیشتر از 3 تا پیتزا نمیتونیم بخوریم بیا ماله تو (حالا نمیدونم همشون راست میگفتن یا تو رو دروایسی مونده بودن ولی همشون چون لاغرن ازشون این انتظار میره که نتونن بیشتر از 3 4تا بخورن ولی خوبب...)خلاصه دیگه از بام سبز رابطه ها صمیمی ترشدن شبش که باز از اونجا اومدیم همه رفتیم خونه حبوبات اینا(رسیدیم هتل کلیدارو گرفته بودن بهمون نمیدادن مام که همه گوشی داشتیم هیچی!!!حالا بحثشون چی بود میگفتن شما شبه پیش نخوابیدین امشب ازتون میگیریم که بخوابین مام میگفتیم میخوایم بریم پیشه همدیگه بعد نصفه شبی که کلید نداریم چی کار کنیم اونام میگفتن درو باز بزارین  ولی آخرش بهمون دادن!!) ولی این دفعه دو تا از دوستام اصلا راضی نبودن فقط منو یکی دیگه راضی بودیم(اینم به این دلیل بود که یکیشون میخواست با دوستش(همون دوس پسر و دختر و اینا)حرف بزنه میگفت من جلوی اینا راحت نیستم اون یکی دوستمم که کیسه خواب بود میگفت نمیخواد بریم پیشه اونا خودمون کرم میریزیم بعدم میخوابیم) ولی به زور اونارم بردیم البته ساعت 1 پاشدیم اومدیم چون اونا هی گفتن ما خوابمون میاد (دوستام )اول اونا اومدن منو یکی دیگه از دوستام موندیم بعدش دیگه همه حبوبات اینا رفتن تو فش مام هیچ حرفی نداشتیم بزنیم پاشدیم اومدیم تا حالا شده تو یه جمعی باشی همه پچ پچ کنن؟ اونجام دقیقا همینجوری بود آقا منم که از اینکار متنفرم بهم بر خورده بود شدید دوستم میگفت دو تاشون داشتن در مورد ما حرف میزدن کاملا مشخص بود ولی من نفهمیدم(البته سگیم و زیاد نشون ندادم یعنی عصبانیتم و تو خودم ریختم   موقعیم که خواستیم بیام بیرون چون دیگه احساس کردیم موندنمون موجب عذابه!!با خنده خداحافظی کردیم که البته زیاد با خداحافظی های حسابی مواجه نشدیم!!!!!!)خلاصه ما پاشدیم اومدیم تو خونه دیگه ساعت 2 بود گفتیم بخوابیم دیگه کار دیگه ای نمیتونستیم بکنیم من تو جام دراز کشیده بودم(البته قبلش با اون دو تای دیگه یه خورده حرفمون شد که این چه طرزه برخورده و این حرفا!!) بقیه شون همهشون خواب بودن یه دفعه دیدم دارن در میزنن طبق معمول پاشدم رفتم در و باز کردم دیدم برو بکسه حبوباتن (از الان به بعد اسمشون میشه ویرانگران طلایی )آقا اینا مثه قوم مغول اومدن تو اتاق پریدن رو بچه ها من مثه گیجا فقط تونستم درو ببندم که ساعت دو و نیم نصفه شب صدا نره بیرون آقا اینا کل خونه رو ویران کردن مبلارو بر گردوندن ملافه ها و پتو ها رو انداختن اینور اونور کیسه شکلاتارو پخش کردن رو هوا جاکفشیشو از هم باز کردن حوله ها رو پخش کردن اصلا دیگه انگار نه انگار تا دو دقیقه پیش این خونه تمیز بود(واقعا سعی میکردیم که خونه رو زیاد نریزیم به هم چون هیچ کدوممون حوصله جمع کردنشو نداشتیم)!!!!!یکی از دوستام زمانی که از خواب بیدار میشه قیافش خیلی باحال میشه آقا من قیافه اینو دیدم دلمو گرفته بودم هر هر میخندیدم سر جاش نشسته بود یه شوکولات باز میکرد میخورد!!!وای وای فقط باید در اون لحظه اونو میدیدین!!!

جالبه هیچ کدوممونم قدرته جلوگیریه این کارو نداشتیم !!!خونه رو که ریختن به هم دیدم دارن در میزنن حالا ما رو میگی خونه به هم ریخته یه چیزه افتضاح فهمیدم مربیمونه از سر صداها پاشده اومده!! گفتم ول کن درو وا نمیکنم یکی از بچه ها گفت نه برو باز کن منم درو باز کردم(البته گفت جونه مادرت منم چون رو مامان بابام حساسم رفتم باز کردم!!!) هم زمانم در دستشویی و باز کردم رفتم تو دستشویی طوری که منو ندید !!!!! اومد تو باید قیافشو در اون لحظه میدیدین یه لحظه احساس کرد اشتباه اومده هیچی برگشت گفت این درسته این درسته یه سری دیگه از این حرفا منم تو دستشویی بودم بعدم برگشت گفت اونایی که ماله این اتاق نیستن  برن بیرون اونام یکی یکی سرشون و انداختن پایین رفتن بیرون همزمان با اونا من اومدم بیرون تا منو دید گفت فردا حالیت میکنم!!!!کلیدو بده به من منم مثه این منگا کلیدو دادم بهش آقا این رفت بیرون دو تا از دوستام (همونایی که زودتر خوابیدن)افتادن رو من دادو بیداد که این چه وضعشه تو به اینا رو دادی و این حرفا یکیشونم گفت من از اول گفتم به اینا رو ندینا نگاه کن چی کار کردن منم شروع کردم به درست کردن پایه های از هم در رفته جاکفشی در عین حالم داشتم با یکیشون دعوا میکردم که اون به حالت قهر خوابید گفت خودت همه خونه رو درست میکنی!!!!منم زنگ زدم به یکی از بکسه اونا ببنم با اونا چی کار کرده دیدم هر هر دارن میخندن!!!مارو میگی دیدم فقط یارو زورش به ما رسیده اونا اونور گوشیو زده بودن رو اسپیکر من این ور خودم داشتم حرف میزدم  برگشت گفت بیاین اینجا گفتم ما که نمیتونیم کلید مارو گرفته شماها بیاین یه دفعه دوستم همون که باهام قهر کرد با حالت داد گفت .... پاشن بیان اینجا من میدونم و تو خودتو با اونا میندازم بیرون !!!!!!(زهرمار به چی میخندی!!!!!؟؟؟)نمیدونم دیگه اونا این حرفشو فهمیدن یا نه؟!!چون من تمام سعیمو کردم که نشنوند ولی فکر کنم شنیدن چون بعدش یکی از بکسه همون گروه برگشت گفت ببین ما نمیایم چون ....و....

ناراحت میشن!!!منم شروع کردم ماسمالی کردن گفتم نه بابا این چه حرفیه و این حرفا!!!!حالا این یکیم از این ور داد میزد نه چرا دروغ میگی و از این حرفا جیغ جیغاش رو اعصابم بود!!!!خلاصه گوشیو قطع کردم هنوز داشتم با اون جا کفشیه ور میرفتم دیدم در میزنن آقا این دوستم برگشت یه تهدیدی مارو کرد که گفتم هیچی الان آبرومون میره!!!رفتم درو واکردم دیدم دو تا از بکسه اون گروهن دیگه به زور منو یکی دیگه رو برداشتن بردن (اون دو تام خودشون و زده بودن به خواب)

یکی از دوستام که نه موبایلشو آورده دمپاییشم پاش نکرده بود مرده بودم از خنده فکر کنین تو راهرو به اون طولانیی میدوئیدیم که یه وقت یکی از معلما نیان بیرون بعد هر هرم میخندیدم!!!!!دیگه رفتیم تو اول اون دوتا رفتن بعد ما رفتیم (اتاقی که اونا داشتن 6 نفر بود به خاطر همین یه اتاق دو تخته ام داشت!!!دیگه همه رفتیم تو اون اتاقه یک مقداری حرف زدیم یکی از بچه ها گفت بیاین تختارو بچسبونیم بهم دیگه حالا ساعت 3و نیم نصفه شب صدا قیژ قیژ تختارو راه انداختن هر هر میخندیدیم دیدیم در میزنن حالا مگه درو باز میکنن رفتم پریدم رو تخت دوستمم رو تخت بود منتها چون اتاق تاریک بود من ندیدمش سرمون خورد بهم حالا تو اون هیرو ویر هر هر میخندم مگه خندم بند میومد!!!معلمم اومده بود میگفت دارین چیکار میکنین یکی از دوستام خیلی پررو گفت هیچی داریم خونه رو تمیز میکنیم!!!!!اونم گفت من همینجا میشینم تا شماها بخوابین!!!!هیچی دیگه منو دوستم گفتیم تموم شد!!!!این میشینه اگه نره بیرون مجبوریم بمونیم همینجا تا بره دیگه!!!!خلاصه به زور فرستادنش بیرون!!!آقا ما تا اومدیم بریم تو هال خشتکمون(شانسووووووووو!!!!)(البته ببخشید دیگه مجبور شدم بگم!!)پاره شد مارو میگی حالا شلوار از کجا بیارم رفتم یه دونه از این دورای پرده رو بستم به رونم که معلوم نشه دیگه باید میدیدین من چه جوری راه میرفتم و چه جوری نشسته بودم!!!خودم هر هر میخندیدم البته تو دلم!!!اینام هی میگفتن بابا راحت باش فلان باش منم که حساسسس بچه مثبت محجوب هی نه و اینا میاوردم!!!!دیگه تا ساعت حدود 4و نیم نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم (محور بحثمون بیشتر در مورد معلمای ساله دیگه بود داشتیم ازشون اطلاعات میگرفتیم که چه جورین و اینا!!!)دیگه رفتیم بخوابیم!!حالا مگه من خوابم میبره مثه جغد تو تاریکی چشام باز بود!!!تا ساعت 7 همینطوری بیدار بودم بعد دیدم حوصلم سر رفته شروع کردم با دوستم حرف زدن اون بیچارم خوابه خواب بود!!!به زور بیدارش کردم بعد که دیگه کامل خواب از سرش پرید بهش گفتم خوب بگیر بخواب آقا شاکی شده بود!!!!!مرده بودم از خنده!!!.....

 

پی نوشت ۱.سلام بر همگان ۲ تا دیگه اش مونده بخونینش مرسی!!!!

پی نوشت ۲.من معذرت میخوام که نتونستم به همه نظرا جواب بدم چون واقعا سر امتحانا بود فقط تونستم ۳ دفعه بیام تو نت!!!!

پی نوشت  ۳:مسئله خیلی مهمی که اینجا قابل ذکر اینه که رنگ صورتی خیلی خیلی خیلی به شاهرخ میاد!!!

پی نوشت ۴:دیگه حرفی نیست ولی خودتونو برا روز ۱۹ خرداد آماده کنین !!!!

پی نوشت ۵:هفته دیگه همین موقع آپم بیایننن!!!!!

 

...................................

 

 

? +? توسط : سرشناسچهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ?

دمه مدرسه و دوستا و درسا و همه چی گرم!!!!......

به به سلااااااااااممممم به همه برو بچز خوشگله ماهه جیگری که اومدن تو وبلاگه ناشناس جوون !!(جوونشو غلیظ بخونین)اونایی که جدیدن باید بهشون گفت بااباااا!!!!اوناییم که قدیمین باید گفت دمه همگی که اومدین و گل کاشتین خلاصه از همگی ممنونم!!!

عید چطور بود خوش گذشت؟؟!معلومه دیگه مگه میشه عید بد بگذره نه واقعا مگه میشه!!!!به من که خیلی خوش گذشت یه ایران گردی کامل رفتیم به همراه خانواده گرام!!!(حالا اونم ماجراها داره که البته محور بحثمون نیست!!!!)ایشالا تو یه آپم ماجراهای عید و سیزده بدر و اینارو تعریف میکنم!!!!!هه هه هه !!والا اول باید یه تشکر از ناشناس جان بکنین چون وسط امتحانا اومده داره براتون آپ میکنه!!حالا همگی دست ..... ناشناس دوست داریم شودوورودو!!!!ناشناس دوست داریم !!!باشه باشه مرسی مرسی من کاری نکردم وبلاگه خودتونه به هر حال باید یه روزی آپ کرد دیگه چه بهتر از اینکه من امروز که کاری ندارم و مشغوله رفع خستگیم به آپم!در مورد آپه امروز یه سری صحبت ها دارم اول اینکه امروز یه سره میریم سراغه خاطره و اولش هیچ بحثی در کار نیست!دوم اینکه بعضی از خاطرات تو ذهنه خود نویسنده خنده دارن و تو اون زمان و مکانی که اتفاق می افتن پس اگه این خاطره رو و خوندینو فقط یه لبخند کوچیک رو لبهاتون نشست(بیخود باید از تهه دل بخندین)نگین اینا به چه چیزای مسخره ای میخندن شاید اگه خودتونم تو اون شرایط و زمان و مکانی که من بودم بودین از تهه دل میخندیدین!!!!در ضمن اگر یه مقداری زیاد تر ازآپای گذشته شد بخونین و بدونین به اندازه یه کرم خاکی رو این بیشتر کار کردم .در ضمن برو بچز من این خاطراتو چون خیلی زیادن به صورت ادامه دار گذاشتم احتمالا تو 4 تا آپ طول میکشه چون روزانه اش کردم (یعنی هر روز از سفرم رو کامل با جزییات براتون تعریف کردم)

پس یادتون نره که فقط به خاطر شماها دارم مینویسم و به همیاریتون نیاز دارم!

پس خداحافظی تا 4 تا آپه دیگه در کار نیست تهه همه مطلبه با کلمه ادامه دارد مواجه میشوید!!!

 

****************************************************

خاطره:اردوی 3 روز و 4 شب مدرسه به شمال (قدر دوران مدرسه تونو بدونین که هیچ دورانی مثه این نیست!!!)

 

بهتره اینجوری شروع کنم که:

والا مدرسه ما هر سال یه اردوی تدارکاتی(جووون؟؟)میزاره حالا منظور از این تدارکاتی چیه؟بر اساس معدلی که تو ترم اول آوردی حالا یا نفرات اول تا سوم یا معدل های 19 به بالا رو میبرن اردو که حالا اینا شامل پیشرفتیام میشه که البته اونا جزو رزرویا به حساب میان!!یعنی اگر هر تعدادی از بچه های اصلی نیومدن اونارو جایگزین میکنن!!من دقیقا یادمه از سال دوم راهنماییم این اردوها شروع شدن نرخ اولیشم 60 تومن بود (مدرسه من یه مجتمع که از راهنمایی داره تا پیش دانشگاهی پس تعجب نکن)بله خلاصه مام از همون سال تو این اردو ها شرکت کردیم البته با زور و اجبار (اطلاع دارین که چی میگم؟!!در واقع مامان بابامو که میشناسین؟!)البته این زور و اجبار تا پارسال بود از پارسال به بعد دیگه راحت اجازه میدادن!!!خلاصه اینکه ما تو همه (ما منظورم خودمو اکیپمن)اردوهای که خارج از تهران گذاشته شد شرکت کردیم به جز یه اردو که اونم میبردن کیش ماها هیچ کدوم نرفتیم!!!!

(این از مقدمش بود که یه مقدار با جزئیات آشنا بشین)

امسالم از ترم اول به بعد (میشد حدودا اواسط دی ماه)اینا رو در و دیوار مدرسه رو پر کردن که نفرات 19 به بالا اردوی کرمان!!

که خورد وسط اون برف و باروون و تعطیلیا همه چی مالید!!!!!

خلاصه مام همه چیو تعطیل شده میدونستیم تا:

چهار شنبه فکر میکنم هفته آخر فروردین بود سر زنگ مضخرفه شیمی نشسته بودم و داشتم فکر میکردم(اصلا فکر نکنین که من سر کلاس شیمی گوش میدم! یا خوابم یا تو فکرم!!!)زنگ ناهارم بود(چون تا ساعت 3 تو مدرسه ایم ناهارم اونجا میخوریم)گشنه مون بود تو فکر این بودم که برم از یکی پول قرض کنم یه ساندویچ بگیرم 8 نفری بریزیم سرش!!!!!(ببنین به چه چیزایی فکر میکنم سر زنگ شیمی؟؟؟؟!)یه دفعه در واشد و ناظممون گفت ...محفوظی ببخشید درستون تموم شده؟اونم طبقه معمول گفت نه؟!!ناظممونم گفت اگه اجازه بدین با این بچه ها کار داریم!!!(یارو چت مغزه داره بهش میگه درسم تموم نشده ها بعد میگه باهاشون کار دارم!!!)

آقا این یارو ناظمه یه لیسته بلند بالا تو دستش بود شروع کرد به اسمارو خوندن اقا اولین اسمی که خوند فراهانی بود!!!!مارو میگی گفتیم اینا با ما چی کار دارن ما که کاری نکردیم(گفتن مدیر باهاتون کار داره)دقیقا یادم نیست که اون روز ما چه گند کاریی کردیم که به دوستم گفتم احتمالا به خاطر اونه!!!(یکی از دوستام و امسال از ما جدا کردن بردن یه کلاسه دیگه)از در کلاس که رفتم بیرون دیدم ااا به به اونم اونجاست(کلا اکیپه مارو خواسته بودن)دیگه ما مشغول درست کردن یونفورممون بودیم رفتیم تو کلاسه پیش دانشگاهی دیدیم نه بابا یه مشت بچه سرتق مثبت درس خوونه عینکی اونجا جمعن (البته همه عینکیا نمیتونن خر باشن ولی در اون کلاس حدود 80 درصدشون بودن حالا بعدا یه بحثی در مورد انواع افراد عینکی میزارم!!!!)تو ردیفه وسطم اکیپی که ما همیشه باهاشون دعوا داریم نشستن دیگه مام نه گذاشتیم نه ور داشتیم شروع کردیم تیکه انداختن که البته این تیکه دو طرفه بود ما مینداختیم اونام مینداختن(البته تیکه همیشه نباید زبونی باشه آدم از طریق نگاهم میتونه بفهمه چقدر طرف از اون یکی بدش میاد!!!) خلاصه با هزار تا دادو بیداد گرفتیم نشستیم حالا که خیالمون راحت شده بود فقط با ما کاری ندارن شروع کردیم عالمو آدم و مسخره کردن ول کنم نبودیم از مدیرمونم اول شروع کردیم!!!

(بعد از کلی تفحص فهمیدیم بازم از اون اردو تدارکاتیاس که البته این دفعه شمال بود مثه همیشه!!)دوستم میگفت الان میاد میگه (مدیرمون و میگفت)بیشورا براتون یه اردو گذاشتیم باید ثبت نام کنین تحفه ها اون میگفت ماها غش غش میخندیدیم!!(مدیرمون به مقدار خیلی زیادی بد دهنه حالا مثلا نگین که چون شماها بچه های مدرسه اشین اینجوریه نه با همه همینجوریه!!!مثلا یه سری به بابای یکی از دوستام گفته بود برو گم شو دیگه واسه چی اینجا وایسادی!زکی!!! !!!!)خلاصه مدیره اومد و گفت زیبا کنار گیلانه و اینجوریه و اونجووریه و خیلی خوبه و اینا خلاصه همه رو خر کرد !!!!!ماهام دیگه همه قرار گذاشتیم بیایم البته 3 نفر از دوستام نیومدن چون خانواده هاشون اجازه نداده بودن!!خلاصه روزی که ما میخواستیم بریم شمال 3 شنبه بود که فرا رسید!!

(یه چیزی رو نگفتم به ما گفتن موبایل کسی حق نداره بیاره که البته همه جا سازی کردن و آوردن!!!!!)

آقا ما کلی بارو بندیل بر داشتیم و راه افتادیم اینم بگم که اون اکیپیم که ما ازشون بدمون میومد(این نفرت دو طرفه بود که دقیقا از سالی که وارد اول راهنمایی شدیم تا همین امسال ادامه داشت)اومدن در واقع من با اولین کسی که بر خورد کردم یکی از بکسه گروهشون بود (یعنی میشه گفت تقریبا با هم رسیدیم موقعی که من رسیدم داشت با باباش خداحافظی آخر و می کرد البته اینو بگم که من از این آدم خیلی خوشم میومد و میاد چون یه استیل خاصی داره یعنی اصلا کلا با کلاسه!!!!)یعنی در بین گروهه اینا از تنها کسی که خوشم میومد این بود(ولی با این حال بازم مسخره اش میکردم!!هه)خلاصه اون پشته چشم نازک کنه(البته هر وقت منو میدید کاملا میشد نفرت و تو چشاش خوند یا اصلا کلا خیلی تو قیافس از ایناس که میگه دنبالم نیا که بو میدی!!!!) من پشتمو بکنم بهش دیگه کلا بکسه دو تا گروه اومدن و حرف زدنا شروع شد دقیقا نمیدونم اونا در اون لحظه صحبتی از ما به میون میاوردن یا نه ولی ما یه موقع هایی بین خودمون ایش و اوش  میکردیم!!! خلاصه اتوبوس اومد و ماها همگی سوار شدیم دقیقا یادم نیست ولی فکر میکنم اکیپشون از اول صندلیه جلوییه ما نشستن!!

خلاصه راه افتادیم و طبقه معمول سی دی و رقص و اینا البته تو شهر نمیزاشتن سی دی بزاریم (دلیلشو گفتن ولی درست یادم نیست)

نمیدونم چی شد از مسخره کردن آدما دست برداشتیم(تا اون موقع با دوستم نشسته بودیم از پنجره اتوبوس بیرون و میدیدیم مسخره میکردیم!) که من به دوستم گفتم برو بیرون برم وسط (اگه سوار این اتوبوس ولو ها شده باشین یه قسمت یخچال داره که بالاش یه تلویزیون نصبه من همیشه تو تمام این مسافرتها میشستم رو اون یخچاله ایندفعه ام میخواستم برم همونجا)رفتم نشستم اونجا دقیقا میشد روبروی صندلیه گروهه حبوبات(نمیدونم چرا خودم این اسمو براشون گذاشتم دقیقا یادم نیست چی شد که این اسمو گذاشتم ولی الحق که اسمه توپی براشون انتخاب کردم!!)دیگه همه اومده بودن وسط داشتن میرقصیدن و اینا مام هنوز باهم بد بودیم قشنگ از چشمامون میشد خوند دقیقا یادم نیست چی شد که من با یکی از بکسه این گروه شروع کردم به حرف زدن البته بازم حرفا با تیکه بودن ولی خوب برای اولین بار بود که مثه آدم داشتیم با هم حرف میزدیم !!!!دیگه از همین جا کم کم رابطه مون یه رنگ دیگه ای به خودش گرفت!!(همچین میگم رابطه انگار دارم جریان آشنایی با همسرم و تعریف میکنم!!!)

همه داشتیم با هم حرف میزدیم ولی بازم معلوم بود که همشون از شخصه بنده بدشون میاد(اینو خودم میدونستم خودشونم بعدا بهم گفتن!!!!!) ولی خوب اصلا اون موقع که با هم حرف میزدیم اگه حرف نمیزدیم سنگین تر بودیم چون همه به دوستاشون نگاه میکردن یه پوزخند میزدن!!!!ولی خوب بازم بهتر از اون موقع بود که همش با هم دعوا میکردیم!!!!خلاصه از بس حرف زدن خسته شدن!! (یه چیزی بگم من تو مدرسه به وراجی خیلی معروفم یعنی از بس حرف میزنم که یه موقع هایی دوستام به حرفام گوش نمیدن!!)همه نشسته بودن رو صندلیاشون منم نشسته بودم رو جایگاهم که دوباره هوس کردم حرص بدم نمیدونم از اینکار در یه زمانهایی لذت میبرم شروع کردم حرفای چرت و پرت گفتن هر هر با خودم میخندیدم خلاصه اینام از دستم عاصی شده بودن هی میگفتن ناشناس خفه شو .... دهنتو ببند .... سرمون رفت .... منم مثه سادیسمیا به کارم ادامه میدادم(دور از جوون ولی تو اون زمان از حرص دادنه یکیشون خیلی لذت میبردم اتفاقا همیشم با اون دعوام میشد!!!) یادم نیست مثکه خودم خسته شدم رفتم نشستم رو صندلی شروع کردم خوندن حالا خوندنمم با آهنگ نبود مثه این بچه کلاس اولیا میخوندم اینایی که واسه گروه سرود میخونن دیگه همه میخواستن کلم و بکنن نمیدونین یکی از بکسه همون گروه دو سه بار در حده خفه کردنم اومد جلو!!!!یه سری واسه انجام واجبی(همون دبلیو سی خودمون)اتوبوس وایساد اینا رفتن حدود نیم ساعت دیگه اومدن من هنوز داشتم با همون لحنه بچه گونه میخوندم یکیشون اومد گفت تو هنوز داری میخونی درورد بر غیرتت!!!!!ولی واقعا اگه میتونستن اون موقع میکشتنم!!!

(ولی مگه ناشناس ول کن بود)خلاصه رسیدیم اونجا ولی خیلی حال داد اون موقع چون ازشون بدم میومد حال میکردم که دارن حرص میخورن (البته تو راه یه خورده نظرم در موردشون تغییر کرده بودا یه جورایی تهه دلم خوشم اومده بود آخه قشنگ داد میزد بچه های باحالین!!!)

رسیدیم اونجا و رفتیم تو هتل (هتل صدا و سیما) سر جاها یک ساعت داشتیم بحث میکردیم آخر سرم به جای مطلوب نرسیدیم!!ما رسیدیما گروهه حبوبات چون تعدادشون زیاد بودن و میخواستن با هم باشن یه خورده با هم در گیری پیدا کردیم آخر سر که یکی از اتاقا راضی شدن اینا خودشون و گرفتن!!!!منم گفتم به درک!!جای خوبی بود کلی حال داد یک یه ساعتی نشستیم و زدیم رقصیدیم(گروهه ما رو هم 4 نفر بودیم گفتم که 3 نفرمون نیومدن)بعد اومدن در زدن که بریم میخوایم شام بخوریم (البته اینم بگم که ما ساعت 4 رسیدیم همونجوری رفتیم سر میز ناهار اونجا گروه حبوبات اعلام کردن که من نزدیکشون نشم چون واقعا خیلی دیوونشون کرده بودم ولی بعدش نظرشون تغییر کرد)خلاصه زمان شام زمانی بود که همه میخواستن تیپ های همدیگه رو ببینن کاملا میشد تو چشمای همه خوند !!ما دقیقا یه جوری رفتیم بیرون که با گروهه حبوبات بر خورد نکنیم(این برنامه رو شخص بنده تدارک دید!) دقیقا یادمه !!!رفتیم سر میز شام دیگه همه داشتن هم دیگه رو میخوردن (البته اینم بگم که حبوبات خیلی با کلاسن کلا تیپشون خوبه خصوصا اون شخصی که بالا گفتم)یادمه دوستم(این دوستم خیلی تو مسخره کردن استاده اصلا شروع کنه به مسخره کردن فقط دلتو میگیری میخندی!!!)داشت یکی  یکی مسخره میکرد منم بعد از خندیدن میگفتم مسخره نکن زشته !!!!!اونم شاکی بازی در میاورد کلیم در مورد حبوبات اینا نظر دادیم (از این به بعد واسه دو تاشون اسم میزارم اونی که ازش خوشم میاد آنی اون یکیم که گفتم همش باهاش دعوا داشتم جولی!!)حالا نظرات گوهر بارمون در مورد آنی که هیچ نظری نداشتم فقط موقعی که وارد شد به دوستم گفتم از استیلش خوشم میاد اونم گفت منم همینطور بعدم هر دومون با هم هر هر خندیدیدم!!!!!در مورد جولیم میدونستیم که کلاس داره ولی خداییش تیپش توپ بود!! بعد از شام همه بیرون از رستوران مثه گوسفند داشتن میچریدن که سرپرستمون همه رو جمع کرد و یه مشت حرفای تکراری زد بعدم گفت اگر قرار باشه اینجوری تیپ بزنین از این به بعد باید با فرم مدرسه برین اینور اونور (البته بعدش یکی از مربیامون گفت که بیشتر منظورشون با گروهه حبوبات و یه دو سه تا گروه دیگه بود البته بگما بینه یه مشت تیپ تخیلی تیپ اونارو مثه چی میدیدن میگفتن منظورمون به اوناس!! )بعد از سخنرانیا مارو شبونه بردن لبه آب حالا خودشونم راهی که میرفت سمته دریا رو بلد نبودن مارو از یه جاده خاکی بردن و آوردن که بعدا اصلا ندیدمش!!!!!

لبه آب با برو بکس کلاس بغلی شروع کردیم خوندن(اینم بگم که همیشه من خواننده بودم و اونا نقش رقاص و تشویق کننده داشتن )

ما که خوندیم گروهه حبوباتم به ما اضافه شدن تا اون موقع اونا اونور بودن یعنی اصلا کامل از هم جدا میرفتیم!! (البته کامل میشد از قیافه همه حدس زد که هیچ کدوم از هم دیگه خوشمون نمیاد خصوصا دوستام بد به من نگاه میکردن انگاری که من به اینا گفتم بیان!!!)خلاصه من شروع کردم به خوندن دیگه همه طرفشون به ما بود داشتن ما رو نگاه میکردن انگار نه انگار که مثلا اومدن دریا!!!(البته اینم بگم که تهه دلم یه اشتیاق خاصی برای نزدیک شدن به گروه حبوبات داشتم ) یکی از بکسه حبوباتی خیلی باحال میرقصید به خاطر همینم تا اومدن سمته ما اون اومد وسط شروع کرد به رقصیدن!!!!یکی دیگه شونم (آنی)یه جورایی هیپ هاپ میرقصه حالا دقیق نمیدونم!!!خلاصه ما خوندیمو اینا یکی از مربیامون گفت باید برگردیم اتاقامون حالا ساعت چند بود 10 شب میگفتن باید بخوابین مارو میگی؟؟؟؟؟؟؟!!ساعت 10 شب اونم تو مسافرت با دوستا کی میخوابه؟؟؟!خروسا تازه دهه شب به بعد میرن در خونه مرغا با هم میرن دیسکو حالا ده بخوابیم؟؟!!

تقریبا میشه گفت از اونجا به بعد ما با گروهه حبوبات رابطمون صلح آمیز شد همشونو سر انداخته بودم همه میخوندن(بازم اونا جلو جلو میرفتن!!!) بعد مربیمون میگفت برو جمعشون کن (حالا هی بهشون بگو بابا اینا یه سال از من بزرگترن مسلمه که به حرفه من گوش نمیدن میگفت نه تو بگی گوش میکنن) راستی یه چیزی راننده اتوبوسی که مارو پارسال برد شمالم اومده بود تا منو دید اومد جلو و سلام و اینا من تو کف بودم که این چه جوری منو یادشه!!خلاصه رسیدیم هتل و نشستیم مونده بودیم چی کار کنیم دقیقا یادم نیست اینا به ما گفتن بیاین پیشه ما یا بعدا یکی از بچه ها اومد در خونمون (منظورم همون اتاقه هتله!!!) دقیقا یادم نیست ولی یادمه نگه اش داشتم چون هیچ کدوممون رومون نمیشد باره اول بریم اونجا!!!!!!!خلاصه تا ساعت 11 و نیم اینطورا بدبخت موند تا ماها حاضر بشیم البته من که کاری نداشتم بچه ها میخواستن تیپ بزنن که کم نیارن خلاصه حاضر شدیم و رفتیم اتاقشون کاملا مشخص بود که همه معذبن  (ولی تا اونجایی که معلوم بود حالشون از من بهم میخورد اینو دقیقا میتونستم تو چشای اونی که من ازش خوشم میاد بخونم  !! )خلاصه آهنگ گذاشتن و شروع کردن به رقصیدن(که دوستای منم اصلا نرقصیدن!!) دقیقا یادم نیست چی شد آهنگ و خاموش کردن بعد گفتیم چی کار کنیم حوصلمون سر نره گفتیم پاسور بیاریم 21 بازی کنیم من رفتم آوردم تا آوردم همه گفتن نه پاسور حال نمیده و اینا بیاین کرم بریزیم !!(هههه فکر کنم اینو اونی گفت که من ازش خوشم میاد ولی باز دقیقا یادم نیست)به هر حال هر کی گفت همه موافقت کردن همه نشستن به جز من که شدیدا تو فکر بودم خلاصه مزاحمتا شروع شد با موبایل یکی از بچه ها زنگ میزدیم به این و اون منتها هیچ کس ساعت یک و نیم نصفه شب بهمون پا نمیداد تا اینکه من یه شماره دادم گفتم زنگ بزنیم به این خلاصه طرف کلی بهمون حال داد مام کلی بهش حال دادیم( حالا این طرف من تو فکرا ین بودم که دیگه همه چی رو شده همه پته مته هامون واسه هم دیگه باز شده اگه پس فردا دوباره باهم لج شیم کلمون با هم از مدرسه اخراجیم )خلاصه تا ساعت حدود دو نیم سه اونجا بودیم چند بار که صدای خنده هامون رفت بالا اومدن در زدن که آروم باشین مردم خوابیدن !!!(مام که چقدر گوش میکردیم!!!)یه سری یکی از مربیامون اومد در اتاق گفت حرف نزنین مردم خوابن بدبخت داشت حرف میزد بهش گفتم حرف نزنین مردم خوابن شمام برین بخوابین بعدم درو بستم!!خلاصه تا ساعت دو و نیم سه اونجا بودیم که دو تا از بکسه گروهه ما گفتن خوابمون میاد دیگه همه با هم پاشدیم جولو پلاسمون و جمع کردیم رفتیم خونه هامون!

من اون شب تا ساعت حدود 4 و نیم بیدار بودم  چون از خواب بی خواب شده بودم (اون موقع که بی خوابی زده بود به کلم داشتم به این فکر میکردم که بابا اینا عجب گروهین و ما خبر نداشتیم؟؟!من همیشه فکر میکردم اینا از اونان که خودشون ومیگیرن واصلا اهل مزاحمت وکرم ریختن و اینا نیستن!!ولی دیدم زهی خیاله باطل اینا زدن رو دسته گروهه ما!!!!!).........

 

                                                                                       

......To be continued

 

 

 

پی نوشت 1.اگه من همش دارم از اینا میگم چون تمام خاطراته سفر ما با ایناس پس اینام جزیی از خاطره میشن!!

پی نوشت 2.اسمی که براشون انتخاب کردم الان دیگه اصلا به کار نمیبرم!!

پی نوشت 3.دقت دارین هر کی هر کیو مسخره کنه یا باهاش دعوا کنه بعدا یه جوری به یه طریقی باهاش دوس میشه؟؟؟!!

پی نوشت 4.نظرتون در مورد رنگ فونتم چیه؟!!

پی نوشت 5.اگه خواستین بگین که دیگه خاطرمو ادامه ندم مطمئن باشین اگه شماها نخواین خیلی سریع بر میدارم!!!!یه پست دیگه جاش میزارم!!

پی نوشت 6.هفته دیگه همین روز آپ میکنم پس اگه نرسیدم به بعضیاتون بگم فراموش نکنین که بیاین!!!

 

 

? +? توسط : سرشناسچهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ?

درباره من

"Aaj..... Aaj ek Haseen aur bant lun.... Aaj ek Dua aur mang lun... Aaj ek Ansun aur pe lun... Aaj ek Zindagi aur ji lun... Aaj ek Sapna aur dekh lun... Aaj..... Kiya pata Kal Ho Naa Ho!!!"

"امروز.........امروز یک زیبایی دیگری پیدا کن.... امروز یک آرزو دیگری درخواست کن....امروز یک اشک بیشتر پنهان کن...امروز یک زندگی دیگری را زندگی کن...امروز یک رویای دیگری ببین....امروز.....از کجا معلوم شاید فردایی نباشد ... "

"Pyaar ,pyaar main zindegi khubsoorat lagne lagti hai, har sapna sach lagne lagta hai .har manzil badle lagti hai ,hawa ka roop bhi badle lagta hai ,
raango pe nazaar parne lagti hai ,our ap ,ap laal rang bhi ache lagne lagta hai ,har pal har waqt hamesha, eki naam ho to pyaar ta hai. "

عشق : با عشق زندگی زیبا به نظر می رسه ... هر رویایی به حقیقت می پیوندد ... هر مقصدی تغییر پیدا میکنه ... رفتار هوا هم تغییر می کنه ... به رنگها بیشتر توجه می شه ... (جور دیگر به رنگها نگاه می کنیم) و حالا ... حالا رنگ قرمز زیباتر به نظر میاد ...
هر لحظه ...
هر ساعت ...
همیشه ...
یک نام هست که دوست داشتنی به نظر می آید ...


آرشیو


آرشیو