خاطره:اردوی 3 روز و 4 شب مدرسه به شمال (قدر دوران مدرسه تونو بدونین که هیچ دورانی مثه این نیست!!!
)
بهتره اینجوری شروع کنم که:
والا مدرسه ما هر سال یه اردوی تدارکاتی
(جووون؟؟)میزاره حالا منظور از این تدارکاتی چیه
؟بر اساس معدلی که تو ترم اول آوردی حالا یا نفرات اول تا سوم یا معدل های 19 به بالا رو میبرن اردو که حالا اینا شامل پیشرفتیام میشه که البته اونا جزو رزرویا به حساب میان
!!یعنی اگر هر تعدادی از بچه های اصلی نیومدن اونارو جایگزین میکنن
!!من دقیقا یادمه از سال دوم راهنماییم این اردوها شروع شدن نرخ اولیشم 60 تومن بود
(مدرسه من یه مجتمع که از راهنمایی داره تا پیش دانشگاهی پس تعجب نکن)بله خلاصه مام از همون سال تو این اردو ها شرکت کردیم البته با زور و اجبار (اطلاع دارین که چی میگم؟!!در واقع مامان بابامو که میشناسین؟!
)البته این زور و اجبار تا پارسال بود از پارسال به بعد دیگه راحت اجازه میدادن!!!خلاصه اینکه ما تو همه (ما منظورم خودمو اکیپمن
)اردوهای که خارج از تهران گذاشته شد شرکت کردیم به جز یه اردو که اونم میبردن کیش ماها هیچ کدوم نرفتیم!!!!
(این از مقدمش بود که یه مقدار با جزئیات آشنا بشین)
امسالم از ترم اول به بعد (میشد حدودا اواسط دی ماه)اینا رو در و دیوار مدرسه رو پر کردن که نفرات 19 به بالا اردوی کرمان!!
که خورد وسط اون برف و باروون و تعطیلیا همه چی مالید
!!!!!
خلاصه مام همه چیو تعطیل شده میدونستیم تا:
چهار شنبه فکر میکنم هفته آخر فروردین بود سر زنگ مضخرفه شیمی نشسته بودم
و داشتم فکر میکردم(اصلا فکر نکنین که من سر کلاس شیمی گوش میدم! یا خوابم یا تو فکرم
!!!)زنگ ناهارم بود(چون تا ساعت 3 تو مدرسه ایم ناهارم اونجا میخوریم)گشنه مون بود تو فکر این بودم که برم از یکی پول قرض کنم یه ساندویچ بگیرم 8 نفری بریزیم سرش
!!!!!(ببنین به چه چیزایی فکر میکنم سر زنگ شیمی؟؟؟؟!
)یه دفعه در واشد و ناظممون گفت ...محفوظی ببخشید درستون تموم شده
؟اونم طبقه معمول گفت نه
؟!!ناظممونم گفت اگه اجازه بدین با این بچه ها کار داریم
!!!(یارو چت مغزه
داره بهش میگه درسم تموم نشده ها بعد میگه باهاشون کار دارم
!!!)
آقا این یارو ناظمه یه لیسته بلند بالا تو دستش بود شروع کرد به اسمارو خوندن اقا اولین اسمی که خوند فراهانی بود
!!!!مارو میگی گفتیم اینا با ما چی کار دارن ما که کاری نکردیم
(گفتن مدیر باهاتون کار داره)دقیقا یادم نیست که اون روز ما چه گند کاریی کردیم که به دوستم گفتم احتمالا به خاطر اونه
!!!(یکی از دوستام و امسال از ما جدا کردن بردن یه کلاسه دیگه)از در کلاس که رفتم بیرون دیدم ااا به به اونم اونجاست(کلا اکیپه مارو خواسته بودن)دیگه ما مشغول درست کردن یونفورممون بودیم رفتیم تو کلاسه پیش دانشگاهی دیدیم نه بابا یه مشت بچه سرتق مثبت درس خوونه عینکی اونجا جمعن
(البته همه عینکیا نمیتونن خر باشن ولی در اون کلاس حدود 80 درصدشون بودن حالا بعدا یه بحثی در مورد انواع افراد عینکی میزارم!!!!)تو ردیفه وسطم اکیپی که ما همیشه باهاشون دعوا داریم نشستن دیگه مام نه گذاشتیم نه ور داشتیم شروع کردیم تیکه انداختن که البته این تیکه دو طرفه بود ما مینداختیم اونام مینداختن(البته تیکه همیشه نباید زبونی باشه آدم از طریق نگاهم میتونه بفهمه چقدر طرف از اون یکی بدش میاد
!!!) خلاصه با هزار تا دادو بیداد گرفتیم نشستیم حالا که خیالمون راحت شده بود فقط با ما کاری ندارن شروع کردیم عالمو آدم و مسخره کردن
ول کنم نبودیم از مدیرمونم اول شروع کردیم
!!!
(بعد از کلی تفحص فهمیدیم بازم از اون اردو تدارکاتیاس که البته این دفعه شمال بود مثه همیشه
!!)دوستم میگفت الان میاد میگه (مدیرمون و میگفت)بیشورا
براتون یه اردو گذاشتیم باید ثبت نام کنین تحفه ها اون میگفت ماها غش غش میخندیدیم
!!(مدیرمون به مقدار خیلی زیادی بد دهنه حالا مثلا نگین که چون شماها بچه های مدرسه اشین اینجوریه نه با همه همینجوریه
!!!مثلا یه سری به بابای یکی از دوستام گفته بود برو گم شو دیگه واسه چی اینجا وایسادی
!زکی
!!! !!!!)خلاصه مدیره اومد و گفت زیبا کنار گیلانه و اینجوریه و اونجووریه و خیلی خوبه و اینا خلاصه همه رو خر کرد
!!!!!ماهام دیگه همه قرار گذاشتیم بیایم البته 3 نفر از دوستام نیومدن چون خانواده هاشون اجازه نداده بودن
!!خلاصه روزی که ما میخواستیم بریم شمال 3 شنبه بود که فرا رسید!!
(یه چیزی رو نگفتم به ما گفتن موبایل کسی حق نداره بیاره که البته همه جا سازی کردن و آوردن
!!!!!)
آقا ما کلی بارو بندیل بر داشتیم و راه افتادیم اینم بگم که اون اکیپیم که ما ازشون بدمون میومد(این نفرت دو طرفه بود که دقیقا از سالی که وارد اول راهنمایی شدیم تا همین امسال ادامه داشت
)اومدن در واقع من با اولین کسی که بر خورد کردم یکی از بکسه گروهشون بود
(یعنی میشه گفت تقریبا با هم رسیدیم موقعی که من رسیدم داشت با باباش خداحافظی آخر و می کرد البته اینو بگم که من از این آدم خیلی خوشم میومد و میاد چون یه استیل خاصی داره یعنی اصلا کلا با کلاسه
!!!!)یعنی در بین گروهه اینا از تنها کسی که خوشم میومد این بود
(ولی با این حال بازم مسخره اش میکردم
!!هه)خلاصه اون پشته چشم نازک کنه(البته هر وقت منو میدید کاملا میشد نفرت و تو چشاش خوند یا اصلا کلا خیلی تو قیافس از ایناس که میگه دنبالم نیا که بو میدی
!!!!) من پشتمو بکنم بهش دیگه کلا بکسه دو تا گروه اومدن و حرف زدنا شروع شد دقیقا نمیدونم اونا در اون لحظه صحبتی از ما به میون میاوردن یا نه ولی ما یه موقع هایی بین خودمون ایش و اوش میکردیم
!!! خلاصه اتوبوس اومد و ماها همگی سوار شدیم دقیقا یادم نیست ولی فکر میکنم اکیپشون از اول صندلیه جلوییه ما نشستن!!
خلاصه راه افتادیم و طبقه معمول سی دی و رقص و اینا البته تو شهر نمیزاشتن سی دی بزاریم (دلیلشو گفتن ولی درست یادم نیست
)
نمیدونم چی شد از مسخره کردن آدما دست برداشتیم
(تا اون موقع با دوستم نشسته بودیم از پنجره اتوبوس بیرون و میدیدیم مسخره میکردیم!) که من به دوستم گفتم برو بیرون برم وسط (اگه سوار این اتوبوس ولو ها شده باشین یه قسمت یخچال داره که بالاش یه تلویزیون نصبه من همیشه تو تمام این مسافرتها میشستم رو اون یخچاله ایندفعه ام میخواستم برم همونجا
)رفتم نشستم اونجا دقیقا میشد روبروی صندلیه گروهه حبوبات
(نمیدونم چرا خودم این اسمو براشون گذاشتم دقیقا یادم نیست چی شد که این اسمو گذاشتم ولی الحق که اسمه توپی براشون انتخاب کردم
!!)دیگه همه اومده بودن وسط داشتن میرقصیدن و اینا مام هنوز باهم بد بودیم قشنگ از چشمامون میشد خوند دقیقا یادم نیست چی شد که من با یکی از بکسه این گروه شروع کردم به حرف زدن البته بازم حرفا با تیکه بودن ولی خوب برای اولین بار بود که مثه آدم داشتیم با هم حرف میزدیم 
!!!!دیگه از همین جا کم کم رابطه مون یه رنگ دیگه ای به خودش گرفت
!!(همچین میگم رابطه انگار دارم جریان آشنایی با همسرم و تعریف میکنم
!!!)
همه داشتیم با هم حرف میزدیم ولی بازم معلوم بود که همشون از شخصه بنده بدشون میاد
(اینو خودم میدونستم خودشونم بعدا بهم گفتن!!!!!) ولی خوب اصلا اون موقع که با هم حرف میزدیم اگه حرف نمیزدیم سنگین تر بودیم چون همه به دوستاشون نگاه میکردن یه پوزخند میزدن
!!!!ولی خوب بازم بهتر از اون موقع بود که همش با هم دعوا میکردیم!!!!خلاصه از بس حرف زدن خسته شدن
!! (یه چیزی بگم من تو مدرسه به وراجی خیلی معروفم
یعنی از بس حرف میزنم که یه موقع هایی دوستام به حرفام گوش نمیدن
!!)همه نشسته بودن رو صندلیاشون منم نشسته بودم رو جایگاهم که دوباره هوس کردم حرص بدم نمیدونم از اینکار در یه زمانهایی لذت میبرم شروع کردم حرفای چرت و پرت گفتن هر هر با خودم میخندیدم خلاصه اینام از دستم عاصی شده بودن هی میگفتن ناشناس خفه شو
.... دهنتو ببند .... سرمون رفت .... منم مثه سادیسمیا به کارم ادامه میدادم
(دور از جوون ولی تو اون زمان از حرص دادنه یکیشون خیلی لذت میبردم اتفاقا همیشم با اون دعوام میشد
!!!) یادم نیست مثکه خودم خسته شدم رفتم نشستم رو صندلی شروع کردم خوندن حالا خوندنمم با آهنگ نبود مثه این بچه کلاس اولیا میخوندم اینایی که واسه گروه سرود میخونن
دیگه همه میخواستن کلم و بکنن نمیدونین یکی از بکسه همون گروه دو سه بار در حده خفه کردنم اومد جلو
!!!!یه سری واسه انجام واجبی(همون دبلیو سی خودمون)اتوبوس وایساد اینا رفتن حدود نیم ساعت دیگه اومدن من هنوز داشتم با همون لحنه بچه گونه میخوندم یکیشون اومد گفت تو هنوز داری میخونی درورد بر غیرتت
!!!!!ولی واقعا اگه میتونستن اون موقع میکشتنم!!!
(ولی مگه ناشناس ول کن بود)خلاصه رسیدیم اونجا ولی خیلی حال داد اون موقع چون ازشون بدم میومد حال میکردم که دارن حرص میخورن (البته تو راه یه خورده نظرم در موردشون تغییر کرده بودا یه جورایی تهه دلم خوشم اومده بود آخه قشنگ داد میزد بچه های باحالین
!!!)
رسیدیم اونجا و رفتیم تو هتل (هتل صدا و سیما) سر جاها یک ساعت داشتیم بحث میکردیم آخر سرم به جای مطلوب نرسیدیم!!ما رسیدیما گروهه حبوبات چون تعدادشون زیاد بودن و میخواستن با هم باشن یه خورده با هم در گیری پیدا کردیم آخر سر که یکی از اتاقا راضی شدن اینا خودشون و گرفتن
!!!!منم گفتم به درک
!!جای خوبی بود کلی حال داد یک یه ساعتی نشستیم و زدیم رقصیدیم(گروهه ما رو هم 4 نفر بودیم گفتم که 3 نفرمون نیومدن)بعد اومدن در زدن که بریم میخوایم شام بخوریم (البته اینم بگم که ما ساعت 4 رسیدیم همونجوری رفتیم سر میز ناهار اونجا گروه حبوبات اعلام کردن که من نزدیکشون نشم چون واقعا خیلی دیوونشون کرده بودم ولی بعدش نظرشون تغییر کرد
)خلاصه زمان شام زمانی بود که همه میخواستن تیپ های همدیگه رو ببینن
کاملا میشد تو چشمای همه خوند !!ما دقیقا یه جوری رفتیم بیرون که با گروهه حبوبات بر خورد نکنیم(این برنامه رو شخص بنده تدارک دید
!) دقیقا یادمه !!!رفتیم سر میز شام دیگه همه داشتن هم دیگه رو میخوردن (البته اینم بگم که حبوبات خیلی با کلاسن
کلا تیپشون خوبه خصوصا اون شخصی که بالا گفتم)یادمه دوستم(این دوستم خیلی تو مسخره کردن استاده اصلا شروع کنه به مسخره کردن فقط دلتو میگیری میخندی
!!!)داشت یکی یکی مسخره میکرد منم بعد از خندیدن میگفتم مسخره نکن زشته
!!!!!اونم شاکی بازی در میاورد کلیم در مورد حبوبات اینا نظر دادیم (از این به بعد واسه دو تاشون اسم میزارم اونی که ازش خوشم میاد آنی اون یکیم که گفتم همش باهاش دعوا داشتم جولی!!)حالا نظرات گوهر بارمون
در مورد آنی که هیچ نظری نداشتم فقط موقعی که وارد شد به دوستم گفتم از استیلش خوشم میاد اونم گفت منم همینطور
بعدم هر دومون با هم هر هر خندیدیدم!!!!!در مورد جولیم میدونستیم که کلاس داره ولی خداییش تیپش توپ بود
!! بعد از شام همه بیرون از رستوران مثه گوسفند داشتن میچریدن
که سرپرستمون همه رو جمع کرد و یه مشت حرفای تکراری زد بعدم گفت اگر قرار باشه اینجوری تیپ بزنین از این به بعد باید با فرم مدرسه برین اینور اونور (البته بعدش یکی از مربیامون گفت که بیشتر منظورشون با گروهه حبوبات و یه دو سه تا گروه دیگه بود البته بگما بینه یه مشت تیپ تخیلی تیپ اونارو مثه چی میدیدن میگفتن منظورمون به اوناس
!! )بعد از سخنرانیا مارو شبونه بردن لبه آب حالا خودشونم راهی که میرفت سمته دریا رو بلد نبودن
مارو از یه جاده خاکی بردن و آوردن که بعدا اصلا ندیدمش
!!!!!
لبه آب با برو بکس کلاس بغلی شروع کردیم خوندن(اینم بگم که همیشه من خواننده بودم و اونا نقش رقاص و تشویق کننده داشتن )
ما که خوندیم گروهه حبوباتم به ما اضافه شدن تا اون موقع اونا اونور بودن یعنی اصلا کامل از هم جدا میرفتیم!! (البته کامل میشد از قیافه همه حدس زد که هیچ کدوم از هم دیگه خوشمون نمیاد خصوصا دوستام بد به من نگاه میکردن انگاری که من به اینا گفتم بیان!!!)خلاصه من شروع کردم به خوندن دیگه همه طرفشون به ما بود داشتن ما رو نگاه میکردن انگار نه انگار که مثلا اومدن دریا
!!!(البته اینم بگم که تهه دلم یه اشتیاق خاصی برای نزدیک شدن به گروه حبوبات داشتم
) یکی از بکسه حبوباتی خیلی باحال میرقصید به خاطر همینم تا اومدن سمته ما اون اومد وسط شروع کرد به رقصیدن!!!!یکی دیگه شونم (آنی)یه جورایی هیپ هاپ میرقصه حالا دقیق نمیدونم
!!!خلاصه ما خوندیمو اینا یکی از مربیامون گفت باید برگردیم اتاقامون حالا ساعت چند بود 10 شب میگفتن باید بخوابین مارو میگی
؟؟؟؟؟؟؟!!ساعت 10 شب اونم تو مسافرت با دوستا کی میخوابه
؟؟؟!خروسا تازه دهه شب به بعد میرن در خونه مرغا با هم میرن دیسکو حالا ده بخوابیم؟؟!!
تقریبا میشه گفت از اونجا به بعد ما با گروهه حبوبات رابطمون صلح آمیز شد
همشونو سر انداخته بودم همه میخوندن(بازم اونا جلو جلو میرفتن!!!) بعد مربیمون میگفت برو جمعشون کن (حالا هی بهشون بگو بابا اینا یه سال از من بزرگترن مسلمه که به حرفه من گوش نمیدن میگفت نه تو بگی گوش میکنن
) راستی یه چیزی راننده اتوبوسی که مارو پارسال برد شمالم اومده بود تا منو دید اومد جلو و سلام و اینا من تو کف بودم که این چه جوری منو یادشه
!!خلاصه رسیدیم هتل و نشستیم مونده بودیم چی کار کنیم دقیقا یادم نیست اینا به ما گفتن بیاین پیشه ما یا بعدا یکی از بچه ها اومد در خونمون (منظورم همون اتاقه هتله!!!
) دقیقا یادم نیست ولی یادمه نگه اش داشتم چون هیچ کدوممون رومون نمیشد باره اول بریم اونجا!!!!!!!خلاصه تا ساعت 11 و نیم اینطورا بدبخت موند تا ماها حاضر بشیم البته من که کاری نداشتم بچه ها میخواستن تیپ بزنن که کم نیارن خلاصه حاضر شدیم و رفتیم اتاقشون کاملا مشخص بود که همه معذبن (ولی تا اونجایی که معلوم بود حالشون از من بهم میخورد
اینو دقیقا میتونستم تو چشای اونی که من ازش خوشم میاد بخونم
!! )خلاصه آهنگ گذاشتن و شروع کردن به رقصیدن(که دوستای منم اصلا نرقصیدن!!
) دقیقا یادم نیست چی شد آهنگ و خاموش کردن بعد گفتیم چی کار کنیم حوصلمون سر نره گفتیم پاسور بیاریم 21 بازی کنیم من رفتم آوردم تا آوردم همه گفتن نه پاسور حال نمیده و اینا بیاین کرم بریزیم
!!(هههه فکر کنم اینو اونی گفت که من ازش خوشم میاد ولی باز دقیقا یادم نیست)به هر حال هر کی گفت همه موافقت کردن همه نشستن به جز من که شدیدا تو فکر بودم خلاصه مزاحمتا شروع شد با موبایل یکی از بچه ها زنگ میزدیم به این و اون منتها هیچ کس ساعت یک و نیم نصفه شب بهمون پا نمیداد
تا اینکه من یه شماره دادم گفتم زنگ بزنیم به این خلاصه طرف کلی بهمون حال داد مام کلی بهش حال دادیم( حالا این طرف من تو فکرا ین بودم که دیگه همه چی رو شده همه پته مته هامون واسه هم دیگه باز شده اگه پس فردا دوباره باهم لج شیم کلمون با هم از مدرسه اخراجیم
)خلاصه تا ساعت حدود دو نیم سه اونجا بودیم چند بار که صدای خنده هامون رفت بالا اومدن در زدن که آروم باشین مردم خوابیدن
!!!(مام که چقدر گوش میکردیم!!!)یه سری یکی از مربیامون اومد در اتاق گفت حرف نزنین مردم خوابن
بدبخت داشت حرف میزد بهش گفتم حرف نزنین مردم خوابن
شمام برین بخوابین بعدم درو بستم
!!خلاصه تا ساعت دو و نیم سه اونجا بودیم که دو تا از بکسه گروهه ما گفتن خوابمون میاد دیگه همه با هم پاشدیم جولو پلاسمون و جمع کردیم رفتیم خونه هامون
!
من اون شب تا ساعت حدود 4 و نیم بیدار بودم چون از خواب بی خواب شده بودم
(اون موقع که بی خوابی زده بود به کلم داشتم به این فکر میکردم که بابا اینا عجب گروهین و ما خبر نداشتیم
؟؟!من همیشه فکر میکردم اینا از اونان که خودشون ومیگیرن واصلا اهل مزاحمت وکرم ریختن و اینا نیستن
!!ولی دیدم زهی خیاله باطل اینا زدن رو دسته گروهه ما
!!!!!).........
......To be continued