شنیــــــدم دوستم نداری ...
پشت هم هی بد بیـــــاری ...
تو شدی ازم فــــــراری ...
خیلی وقته من و تنها میــــــزاری ...
ســـر هر قول و قـــــــراری ...
بهـــــونه برام میــــــــاری ...
آخـــــــر چشم انتظاری ...
خیلی سختـــــــــه بگی حرفی نــداری ...
سلام بدون یه حرف کم یا اضافه ! میدونین امروز داشتم به چی فکر میکردم !؟ دیدم یکی از عللی که من زیاد مینویسم اینه که من تو ورد مینویسم بعد حساب کار از دستم در میره ! از دلایل دیگه شم اینه که من کلا حرف زدن و دوس دارم ، اینم معلوم و واضح که شمام دوس دارین وقتی من حرف میزنم !! حالا ... دیدم من الان نزدیک به یه 2 ماهی هست هی بازی دعوت میشم هی پشت گوش میندازم ، هی بازی دعوت میشم هی پشت در میندازم ( مخاطب : نمکــــدون !!! ) بلی ... خلاصه اینکه دیدم الهام خانوم (سایـــــــــه لقب جدیده محض تنوع! ) دعوتمون کرد به بازی بعد منم دیدم بالاخره بزرگتره نمیشه روشو زمین انداخت !!! اینه که امروز همش بازی میکنیم تو وبلاگ !! تازشم یه بهانه ای اساسی میشه برای آپیدن من !! حــــالا ... من به ترتیب تاریخ بازی ها میگم که یه وقت اوقات تلخی پیش نیاد حالا الهام بزرگتر دلیل نداره دیگه اولم بازی اونو انجام بدم که هاان !؟ اول باید مال دخترای شیطون باشه ولی چون اون یه مقداری طولانی میشه اول مال راحیل و میزارم که اگر دروغ نگم چند بار که شبا خواستم بخوابم بهش فکر کردم هر شبم به نتیجه ای نرسیدم !! مطمئنا این سوالا رو دوباره تو یه زمان دیگه پاسخ میدم !!
سوال های بی جواب زندگی تو چیه و چطور باهاشون رفتار میکنی و کنار میای !؟
عرضم به حضورتون کـــــه !! راستش بیشتر سوالای من دورو بر خدا و اینا میچرخه !! چرا !؟ حالا میگم این تیریپ خدا و اینا که چه جوری به وجود اومده و اصلا کیه و چیه و !؟ اینــــــا !! در من خیلی کمتر بود ولی امسال خصوصا از زمانی که این معلم دینی مون و دیدم در من خیلی بیشتر شده و بیشتر دوس دارم بدونم !! بیشترم دوس دارم زودتر بمیرم که زودتر تمام حقایق نهفته برام روشن بشه !!! برای راهنمایی : انسان بعد از مرگ تمام سوالای بی جواب زندگیش براش جواب دار میشه از همه چیز و راز خلقت و اینا سر در میاره از این نظر که من دوس دارم بمیرم ( از بس که فضولم !!! ) بعد ببینم اونور چه خبره و چه جوریه و اینا !! در این مورد خیلی کتاب و فیلم و اینام دیدم و خوندم از سیاحت غرب بگیر تا شیطان در آرواره های سلمان رشدی (کتابش توقیف شده ! ) معلممون میگه هر کس دنبال این جور چیزا زیاد بگرده دیوونه میشه !!!! نمیدونم والا ...
چه احساسی نسبت به آدمایی که معلول بدنیا میان داری !؟
نمیدونــــــم عمرا نمیتونیم بگیم اینا که قرار بود اینجوری بشن واسه چی بدنیا اومدن و این حرفا چرا !؟ چون بر طبق یه اصل انسان خودش انتخاب میکنه که به این دنیا بیاد یا نه !؟ برای نمونه جنابعالی انتخاب کردی که به این دنیا بیایی پس دیگه نمیتونی بگی خدا واسه چی منو خلق کرد و این حرفا ولی مثلا اون بچه ای که تو شیکم مادرش سقط میشه یا میمیره اون خودش انتخاب کرده که نیاد اینجا !! عامل مرگشم میتونه تصادف یا مادرش یا هر چیز دیگه ای باشه ولی یه عاملی داره ، بنابر این وقتیم یه فردی معلول به این دنیا میاد خودش میدونسته که معلول و خودش انتخاب کرده که به این دنیا بیاد پس دیگه هیچ حس ترحمی نباید بهشون داشته باشیم اگرم قبلا این حس در من وجود داشته خوب مسلما الان دیگه نیست !!
بزرگترین افتخار زندگیت چیه ؟!
هنــــــــــــــوز هیچی !!!

خاطرات مرگبار !!!! (دخترای شیطون !! )
حالا باید بشینیم از خاطرات مرگباری که داشتیم حرف بزنیم من نمیدونم دقیقا فقط مال مدرسه س یا نه میتونیم خارج از مدرسه م نام ببریم یعنی همون تعریف کنیم !! به هر حال ...
سال اول راهنمایی از اون بچه شرا بودم (نیست آخه الان نیستم ) که سر دو روز تو مدرسه همه شناختنم (فکر کردی واسه چی الان سرشناسم ؟! !!! )یه روز سر زنگ دینی بودیم بعد معلم میخواست امتحان بگیره !! این معلم دینیمون (که دبیر عربی پارسالمونم بود ) یه جورایی خیلی شاس میزد اون موقع خوب تصور کنین 5 سال پیش !! اون موقع هام من خر میزدم حسابی !!! (الان کمتر میزنم !! ) نشستیم و این گفت برگه ها رو میز دقیقا یادمه درس آخرم امتحان داشتیم معنی آیه های نماز بود !!!! میز من دقیقا روبه روی میز معلم بود شروع کردیم نوشتن و رسیدیم سر دوتا آیه من موندم !! یعنی معنی شو نوشتم ولی مونده بودم درست نوشتم یا نـــه !؟ کتابم زیر میز بود آروم از زیر جامیز در آوردم شروع کردم ورق زدن تند تند که برسم درس آخر تا رسیدم اونجا سرمو بلند کردم ببینم معلم در چه وضعیتیه دیـــــدم ای داد بیداد معلم زل زده به من داره نگام میکنه !!! منم کتاب باز رو پام احساس میکردم گوشام سرخ شدن !!! همینجوری نگاش کردم در عین حالم فکر میکردم آش نخورده و دهن سوخته هم نتونستم معنی و ببینم هم این معلم دیدمون خلاصه هی اون نگاه کن من نگاه کن آخر سر یه قیافه خشن به خودش گرفت سرش و انداخت پایین !!! منم مثه این پررو ها سرمو انداختم پایین برگه مو چک کردم زنگ که خورد (من همیشه آخرین نفر برگه مو میدم !! ) دادم بهش بعد رفتم سر میزش گفتم خانم من نتوستم ببینم هــــــا !! بعد سرشو تکون داد گفت باشه !! جلسه بعدش که اومد گفتم احتمالا برا منو صحیح نکرده ، برگه مو داد شدم 20 !!!!
یه بار سال دوم بودیم از نوع راهنماییش دیگه عرض کردم کل مدرسه من و میشناختن مدیرمونم میخواست سر به تن من نباشه (الان این حس درش قوی تر و بیشتر شده !!!!) بابام رفت ماموریت وقتی برگشت یه دونه از این مار چوبی ها برداشته بود آورده بود !! (میدونین کدومارو میگم ! ؟ ) من این ماررو انداختم تو کیفم فرداش بردم مدرسه !! با بچه ها اسکول بازی میکردیم همینجوری اذیت میکردیم این معلم دینیمون ! (همون دبیر عربی پارسالمون ) اومد سر کلاس بهش گفتم خانم یه چند لحظه میشه بیایید !؟ اینورم بچه ها هر هر میخندیدن منم این ماررو گرفته بودم زیر میزم !! گفت مرجان چیه ؟! (بیچاره ها همه از من میترسن !! ) چیزی نشونم ندی میترسمــــــا !!! گفتم نه خانم یه دیقه شما بیاین !! تا اومد بالای میز سر ماررو که آوردم بیرون دو تا دستاشو گذاشت دمه گوشش شروع کرد جیغ کشیدن بعدم از کلاس رفت بیرون !!! وااای فکر کنین کلاس رو هوا بود بعد کلاسای دیگه م درشونو وا کرده بودن معلم زرد کرده بود حالا شانس خوشگل من همون موقع ناظممون کلاس بغلی بود !!!اومد گفت چه خبره !؟ چی کار کردی باز !؟ بده به من اونو !! واای من در عین خنده ترسیده بودم بره به این مدیرمون یه چیزی بگه اونم که منظترم یه فرصت بود سر من داد و بیداد کنه !! بعد گفت بیا پایین رفتم پایین یه معلم حرفه داشتیم خیلی من و دوس داشت (ولی من خیلی ازش بدم میومد !!! ) یعنی اگه اون نبود من همون سال اول اخراج شده بودم رفت با ناظممون حرف زد اونم گفت ولی مار باید پیش من بمونه ! مام با خنده اومدیم بالا ، این معللمم هر سال اینو واسه بقیه بچه ها تعریف میکرد میخندیدیم !!! ولی مدیرمون هر وقت سرم داد میزد میگفت تو فکر کردی چون بچه درس خونی هر غلطی دلت میخواد میکنی !؟ منم سرمو میندازم پایین تو دلم ف ح ش ش میدم !!
سال سوم راهنمایی بودیم آخر سال بود دیگه از فرداش نمیومدیم عید بود !! زنگ که خورد به بچه ها گفتم پایه این بریزیم بهم !؟ همه گفتن آرره !!! (دوستام از خودم پایه ترن !! ) شروع کردیم میزارو برگردوندن بعد دقت داشته باشین کلاس ما اون زمان بالای دفتر مدیر بود !!! سطل آشغالو برگردوندیم یکی از شیشه ها رو شکوندیم بعد اومدیم از صحنه جرم خارج شیم دیدم صدای شوهر مدیرمون با این ناظم فندقمون میاد !!! مارو میگی مونده بودیم چیکار کنیم همه فرار کردن تو یه سوراخی من تا اومدم در برم ناظم ایکبیریمون من و دید گفت ایناهاش !! این مشهدی با اکیپش !! (از اونجا شد که اسم من و اکیپم شد اکیپ مرجان مشهدی ! ) اصلانگاه کنین چیکار کردن !! من فکر کنم چاه فاضلاب توالتم میگیره کار اینا باشه !!!!! (حالا تصور کنین به ما بدبختا چه تهمتها که نزدن من اصلا در طول این 5 سال تحصیلم سمت دستشوییم نرفتم چه برسه حالا برم توش آشغالم بندازم !! ) هیچی دیگه اون شوهر مدیرمونم گفت بزار برن بعد از عید حالیشون میکنیم !! خلاصه فردای روز 13 که 14 باشه مارو خواستن دفتر مدیرمون گفت شماها مگه با ما جنگ دارین؟ این چه کاریه !؟ دیوونم کردین !!! منم خندم گرفته بود (داشتم تو دلم میخندیدم که حرصشو در آوردم ! )هیچی نگفتم تازه انکارم کردم گفتم خانم گلزاری به من چــــــه !!! هیچی دیگه گفت از انضباطتون کم میکنم راستم گفت سر نیم ترم دوم کرد ولی ترم دوم بهم 20 داد !! ولی اون شیشه شکستن همانا و من بدبخت تا اردیبهشت بید بید لرزیدن همانا !!! چون اون پنجره هه دقیقا پشت من بود هوام یادمه اون سال خیلی سرد بود خلاصه ما یه کمر دردی گرفتیم که خدا میدونه !!!
سال اول دبیرستان هیچ کار خاصی انجام ندادیم یعنی از اول به بعد یه سره رفتیم تو کار مسخره کردن دیگه شیطنتامون کمتر شد !! یعنی شیطنتامون تو مسخره کردن و دست انداختن دیگران بود (اتفاقا این حالش بیشتره !!! ) !! دیگه تا امسال هیچ کار خاصی نکردیم !!! ولی بدبختی دیگه بد موقعی آدم شدیم کل مدرسه میشناسنم !!! والا این دفتر دار مون همون نامزد روحمون هر کی هر کاری میکنه میگه مرجان بهش خط داده !! معلم ریاضیمون میگه فلانی میخنده مرجان یه چیزی بهش گفته اونم خنده ش گرفته !! معلم فیزیکمون میگه مرجان از قصد میره ته میشینه که هی زیر زیرکی تیکه بندازه بچه ها رو بخندونه !! ترو خدا فقط نگاه کنیـــنا !!! تصور کنین شناخته شده تا چه حد پارسال من کلاس تابستونیای مدرسه نرفتم معلم فیزیک اومد سر کلاس گفتم خوب خدا رو شکر منو نمیشناسه !! ولی زهی خیال باطل ، اومد سر کلاس همه پاشدن به معرفی کردن به من که رسید گفت توام مرجانی دیگه نه ؟! منم گفتم بـــــله !!!! ای بابا ...
سر زنگ فیزیک معلم صدام زد گفت مرجان پاشو بیا پا تخته حل کن !! من از اینکه برم پا تخته متنفرم یکی از اینکار یکی از اینکه تخته رو پاک کنم ! بعد یه دختره هست تو کلاسمون فقط اونه که با بقیه بچه ها فرق داره یه جور خاصی تخته پاک میکنه(خیلی خر میزنه !! قیافش دقیقا عین این شکلکه س ! )، منم رفتم پا تخته شروع کردم مثه اون تخته پاک کردن کلاس رفت رو هــوا !! بعد معلم نگام میکنه میگه تمام عمرت به مسخره کردن میگذره !!! زود باش کار داریم !
الهام یه تیریپ نامرئی برداشته بود !!بازیشو میگم خودشو نمیگم !! آره بازیش اینه که اگه نامرئی بودم چیکار میکردم !!
تصور کردنشم خنده داره !!! جدی میگم خودم خنده م میگیره ، اول از همه میرفتم سراغ شقایق یه ذره حرصش میدادم ! فکــــــــر کن ! مثلا پاک کنش و بر میداشتم میبردم هــــوا وااای قیافش در اون لحظه خیلی کر کره !!! همچنین بقیه دوستان از جمله پریمــــا ، وقتی حرصش میدم بی نهایت لذت میبرم ! بعد میرفتم تو کار آمار گیری ( من بی نهایت اینکارو دوس دارم یعنی وقتی آمار یکی و میگیرم بعد به طرف میگم قیافه ش در اون لحظه موجب لذت بیش از اندازه من میشه !! قیافه ماتش واای وااای !!! ) بعد به طرف میگفتم واای که چه حالی میداد !! (یه بار یکی از بچه ها رو تو خیابون با یه پسره دیدم حالا اون بدبخت اصلا 3 کیلومتر با پسره فاصله داشت !!! اومد مدرسه بهش گفتم نکیسا اون پسره کی بود تو خیابون باهات نگام کرد بعد گفت کدوم پسره !؟ گفتم همون پسره ! گفت من اصلا امروز پیاده نیومدم !! گفتم آرره خودتی !! بعد دوستم گفت نه نکیسا یه زمانایی با مامان گلرخ با هم میان !!! با ماشین ، گفتم اا پس تو اون پسره رو ندیدی دیگه !!! گفت نـه کدوم و میگی !! گفتم همون کاپشن کرمه !! گفت آهــــــان اون که از من جلو تر بود !!!! گفتم ااا چی شد ؟! تو که با ماشین اومده بودی !؟ گفت ااا همه زدن زیر خنده !!! خدمتتون بگم که با ماشین باید از یه مسیر دیگه بیاد پیاده از یه مسیر دیگه میاد بنا بر این اگر با ماشین اومده بود عمرا پسری با کاپشن کرم ندیده بود !!!!! یکی دیگه از بچه هام با داداش یکی دیگه دوسته بعد اسم پسره میلاده !! بعد من اول نمیدونستم که با داداش این دختره س رفتم بهش گفتم نیلوفر تو با داداش نگار دوس شدی ؟! یه دفعه گفت تو از کجا میدونی !؟ گفتم هیچی کل مدرسه میدونن !!! زحمت نکش !! گفت ااا گفتم آرره !!بعد گفتم ببین این پسره شماره شو به من و پریمام داده بود بیچاره نشست کل جریان و اینکه چه جوری باهاش دوس شده رو تعریف کرد !!! حالا دقت داشته باشین که هیچ کس نمیدونست این یه دستی بود !!!! ) مسئله دوم این بود که خیلی سریع میرفتم سوار هواپیما میشدم میرفتم هنـــد !! بعدم میدوئیدم میرفتم پیش شاهرخ جوونم همونجا میموندم !! هی ماچش میکردم !!! کلا کارای زیادی میکنم اگه برم پیش شاهرخ !!! و اما اگه نامرئی بودم شب میرفتم خونه این معلما سوالای امتحانی و بر میداشتم میاوردم به همه م میدادم !! تازشم اگر میدیدم معلما اذیت میکنن شب میرفتم تو غذاشون نمک زیاد میریختم شور شه با شوهرشون دعواشون شه !!!! (چه خبیثم من !!! ) ، اگه نامرئی بودم حتما پیش سپیده (دختر خاله الهام )میرفتم یه ذره اذیتش میکردم !!!! تازشم نیست خیلی دوس دارم ببینمش میرفتم مستفیذ میشدم !!!! اگر نامرئی بودم ... خیلی کارا میکردم خیلی حال میداد !! حالا خدا من و میشناخت میدونست من چه آدم شری هستم ترجیح داد نامرئی نشم دید همینجوری آشکار بمونم بهتره  !!!
اینم از این ...
پی نوشت 1 . امتحان های نیم ترم شروع شدن ای داد بیداد ! تا 23 آذر خدا نگه دار عزیزم !
پی نوشت 2 . شقایق : احساسات اندازه قاشق چایی خوریه !! من : نه اشتباه نکن یه ذره بیشتر قاشق غذا خوری !!!!
پی نوشت 3 . ناظممون : از مرجان مغرور تر تو این مدرسه ندیدم ! من :
پی نوشت 4 . یه پست دیگه نوشته بودم ولی چون دیدم بازی دعوت شدم دیدم 3 تا شد بزار این بازیه رو بکنیم !!
پی نوشت 4 . کدهای تایید بلاگفا تکرارین !!!
پی نوشت 5 . دوستان وقتی آپ میکنین خبر بدین چون من اصلا وقت ندارم سر بزنم !!
پی نوشت 6 میخواستم روز تولد شاهرخ آپ کنم که نشد چون فرداش امتحان داشتم !!
پی نوشت 7 . just this ...
|